یک صبح پنجشنبه ی غیر معمولی
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من

آزمایشگاه غلغله آدم بود. تمام سالن انتظار پر بود و مدام اسمها را صدا می کردند. تا نشستیم گفت: « موبایلت رو بده.» موبایل را دادم دستش و فکر کردم چرا چیزی همراهم نیاوردم که بخوانم. آدمها زل زده بودند به هم. تلویزیون سالن فیلمی در مورد دیابت پخش می کرد. هر دقیقه ده اسم را صدا می کردند. یک ساعت و خورده ای بعد اسم آشنایی را صدا کردند. سرم را چرخاندم که ببینمش و ندیدم و بی خیال شدم. آزمایشگاه جای خوبی برای ملاقات آشناها نیست. اسم سینا را که خواندند رفتیم پول آزمایشها را دادیم و بعد رفتیم برای نمونه برداری.  

داشت نق می زد که «من نمی خوام آزمایش خون بدم.» از قبل حرفی از آزمایش خون نزده بودم. گفته بودم از ناخن نمونه برمی دارند که ببینند قارچ نباشد. حالا که حرف آزمایش خون را شنیده بود داشت نک و نال می کرد. برای پرت کردن حواسش نگاه کردم به دور و برم و گفتم: « اون آقا رو می بینی. برادر عمو نادره.» سرش را برگرداند و گفت: « داری الکی می گی!» گفتم: « الان نشونت می دم.» بلند شدم و نشستم کنار مرد و گفتم : « سلام آرش. من شیدام از دوستای نادر اینا. پسرم باور نمی کنه که تو برادر نادر هستی.» سینا با لبخند گشاد آمد و نشست کنار ما. آرش که مرا خیلی هم نمی شناسد لبخند زد. دو سه جمله حرف زدیم تا اسم آرش را صدا کردند و بعد سینا را. مرد که تمام موهای سرش سفید بود پرسید: « ناشتاس؟» گفتم: « نه. دکتر نگفت باید ناشتا باشه.» مرد اخم کرد: « باید ناشتا باشه.» دو ساعت انتظار بیهوده در شلوغی پنجشنبه آزمایشگاه خار شد و رفت توی چشمم. فکر کردم می شد بنشینم و داستانم را بنویسم. از کنار آرش رد شدیم و دست تکان دادیم برایش. پسرک خوش خوشان جست و خیز می کرد که قرار نیست آمپول بزند.