غروب جمعه و سایه طوطى
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

عصر جمعه که مى شود ولو مى شوم روى کاناپه و زل مى زنم به سایه طوطى روى دیوار روبرو. طوطى ساکت است. بالهایش را باز و بسته مى کند و چیزى نمى گوید. بچه پایین ولو شده روى فرش و مشق مى نویسد. حرف مى زند مدام. من ساکتم. فکر مى کنم طوطى چرا حوصله اش سر نمى رود. چطور زندگیش اینقدر ساده و کامل است. نه غروب جمعه خفه اش مى کند، نه تنهایى. خانه گرم است و تنم از ورزش صبح هنوز خسته. تولد الهام است امروز و دلم تنگش است. بچه شکم قلمبه و گردش را انداخته بیرون و توى خانه مى پلکد. طوطى هنوز ساکت است. روز، هنوز جمعه است. گریزى نیست... تحمل، فقط.