شش پرچم کوچک براى فتح دنیا
ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: من و پسرم

خسته بودم. از آن روزهایى که هى توى ترافیک از این سر شهر رفته بودم تا آن طرفش. مى خواستم دراز بکشم روى فرش و به هیچى فکر نکنم. پسرم اما بالاى سرم ایستاده بود که تو قول دادى. جایى وسط روزم بچه‌ام زنگ زده بود و چیزهاى بلغور کرده بود از اینکه باید نقاشى بکشم براش و من هم بدون اینکه گوش کنم جواب داده بودم هر چى بخواهد برایش مى‌کشم. بلند شدم و نشستم:"چى مى‌خواى؟" درس مدرسه پرچم بود و معلم گفته بود پرچم کشورهاى مختلف را درست کنند. اول گفت سى تا برام درست کن. کم کم رضایت داد به ۶ تا. اما دیگر کوتاه نیامد. روى صفحه موبایل تصویر پرچمها را گوگل کردم که اشتباه نکنم. بعد هم شروع کردم به نقاشى. بالاى سرم ایستاده بود مثل مربى بوکس که شاگرد نحیفش را که زیر ضربه‌هاى مشت حریف دارد مى‌میرد، تشویق مى‌کند. حریف من خستگى بود و روز طولانى. اما نمى‌شد که بچه‌ام بدون پرچم برود مدرسه آن هم وقتى که پوریا قرار بود ۴ تا پرچم ببرد و معلم قرار بود بهشان مورد تشویقى بدهد. نقاشى پرچمها که تمام شد چسباندمشان به نى. پشتشان ۶ بار نوشتم:"سینا ص. کلاس نشاط ٣" و بعد زیر موج خوشایند تشویقهاى مربى یا همان هلهله‌هاى بچه ام، تن خسته را کشاندم به اتاق خواب.