زمستان است ظاهرا ...
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی: روزهای من

با پدرش رفته بود پشت بام. مى پرسم از آدم برفیمان چیزى مانده؟ مى گوید نه فقط دستش. دست آدم برفى، قندیل بود. من از پنجره نگاه مى کنم به بارش یک ریز و بى امان برف. چنان مى بارد که انگار سر تمام شدن ندارد. انگار دیگر هرگز بهار نخواهد شد. عدس پلو پختم براى ناهار، به قولى براى اولین بار. یک بار آن اوائل درست کرده بودم که مالى نشده بود. روز برفى را با ته دیگ سیب زمینى و سالاد کاهوى فراوان جویدم و قورت دادم. رمپ پارکینگ پر از برف است. خانه به هم ریخته است. طوطى از خانه ماندن ما خوشحال است و "دل مى رود ز دستم" مى خواند. من ظرفهاى ناهار را شسته ام. ولو شده ام روى کاناپه. پسرم لحاف سبزش را مى اندازد رویم. روز سرد و کسل کننده و سفیدى است، پر از بوى زعفران و ظرفهاى شسته و بچه اى که از جلوى ایکس باکس جم نمى خورد. بخوابم. بخوابم که ..."این برف را سر ایستادن نیست"