بارانِ آخر پاییزمان بود، آن باران
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٦  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

گفتم از کجا مى دانى، شاید آخرین باران امسال باشد. زیر باران راه رفتم. هنوز پروژه اهواز را تحویل نداده بودم. روز، سرد بود. باران جور خوبى مى بارید. خیس از بالاى پل نگاه کردم به اتوبان همت. به ماشینها که رد مى شدند. پارک آب و آتش، زیر باران زیبا شده بود و روز، روزى که جایى ازش ننوشتم یک تکه از بهشت من بود. بهشت من جوى عسل و حورى ندارد. روزهاى بارانى خوبى دارد که ته دلت یک شعله ى کوچک روشن مى شود. من مى گویم سى و خورده اى سالگى همینش خوب است. که حواست باشد به بارانى که شاید آخرین باران فصل باشد. به برفى که شیشه هاى ماشین را کدر مى کند. به بخار نفسها. به آدمهایى که مى خندند. به بچه اى که هنوز مى شود پشت گردنش را بوسید. به اینکه زندگى، با همه چرندیاتى که همراهش است، "رسم خوشایندیست"...