unbearable lightness of being
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی: نوستالژی

عکس مال شانزده سال پیش است، سالن نمایشگاه دانشگاهمان. من و یک عالمه دانشجوى دیگر و یک گروه از استادها. من نشسته ام بین دو تا از دخترهاى سال بالایى. مانتوى آبى کمرنگ تنم است. بیست ساله ام. اواخر بیست. دم دمهاى انتخابات است. شبها پوستر خاتمى مى چسبانیم جاى پوستر ناطق نورى. روزها با هم بحث مى کنیم. وقتى خاتمى انتخاب مى شود توى سرسراى دانشگاه همه با هم از شادى فریاد مى زنیم. مى گوید دانشکده مثل آن وقتهاى ما نیست. باور نمى کنم. دانشکده معمارى را، نمى توانم ساکت و دلمرده تصور کنم. خیلى سال است نرفته ام آن طرفها. از آدمهاى عکس حرف مى زنیم. این یکى رفته فرانسه. آن یکى آمریکاس. این یک دختر دارد. آن یکى دوقلوهاى دختر و پسر. این استاد یک بار براى من کف خوانى کرد و گفت خیلى خوش شانسى. پیر شده حالا.

آن سفر هم حتى یادم هست. بدون روسرى عکس انداخته بودیم. دریاچه ى ولشت. آن عکس کجاست حالا؟ منِ توى آن عکس را کسى یادش هست؟ این یکى هم شیداست. یک پسر ٨ ساله دارد حالا. اما آن استاد کف بینى بلد نبود. آواز خواندیم توى راه؟ یادم نیست. بابا نمى خواست اجازه بدهد آن سفر را بیایم. بى اجازه آمدم. خوش گذشت. با مانتو شنا کردم. نمى توانستم از آب بیرون بیایم. یکى دستم را گرفت و از آب بیرون کشید. استاد انگشتش را کشید به کف دستم. این برجستگى را مى بینى؟ خوش شانسى، خیلى خوش شانس. شاید یکى از این آدمها، آن عکس را داشته باشد. عکسى که روسرى سرمان نیست. کنار دریاچه ولشت. با استاد که حالا پیر شده و کرک و پرش ریخته و دیگر لابد کف خوانى نمى کند. بلد هم که نبود. چه بهتر.

این یکى هم شیداست. یک کتاب نوشته و کار فاز دو مى کند. خیلى سال است نیامده دانشکده اما خانه پدرش هنوز همانجاست. دیگر جوان و خام و سر به هوا نیست. اما هنوز هم اگر کسى برایش فال بگیرد، براى چند لحظه ى کوتاه، بیست ساله مى شود و باورش مى کند. مثل آن فنجان قهوه که زنى داشت مى رفت ازش. مثل استاد که مى گفت خوش شانسى، خیلى. "گفتى سال ٧۶؟ من آن سال عاشقت بودم." این شیداست. مانتوى سبز یشمى پوشیده در عکسى که هرگز ندیده ام، موهایش بلند است و خیلى سال از سرش گذشته. استاد کف بینى بلد نبود و دیگر پیر شده است، خیلى پیر. یک فال قهوه دیگر باید بگیرم و زن را از دو راهیش بکشانم به آن سفیدى پهن بزرگ گوشه فنجان و باور کنم که مى تواند برود. سال ٧۶ بود. سال، ٩٢ است و حتى گفتن اینکه از آن روزهایمان ١۶ سال گذشته هم به نظر مسخره مى رسد.