« در شب اکنون چیزی می‌گذرد.»
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠  کلمات کلیدی: من و پسرم

 می‌گویم: « دلم می‌خواد تو ایوون بخوابم.» پسرک داد می‌زند: « منم!» اما هوا خنک است. برگهای درخت در باد به هم می‌پیچند و هو هوی باد را به خش خشی وهم انگیز و خوشایند تبدیل می‌کنند. من جدی نگفته‌ام اما پسرک حرفم را جدی گرفته است. جا پهن می‌کنیم بین خنکای باد و سیاهی برگها در تاریکی شب. قصه می‌گویم و با هم به صدای باد گوش می‌کنیم. ریه‌هایم، حجم اکسیژن را باور نمی‌کنند. بچه‌ام سردش نیست. نمی‌چسبد به من. من کز کرده‌ام زیر پتو. بچه خوابش می‌برد. صبر می‌کنم تا خوابش سنگین شود. بغلش می‌کنم که بیاورمش توی خانه. بیدار می‌شود. از دستم فرار می‌کند و دوباره می‌دود توی ایوان. مثل یک بچه گربه روی پتو خودش را گرد می‌کند و می‌خوابد. بار دوم تا می‌خواهم بغلش کنم غلت می‌زند و توی خودش گره می‌خورد. می‌روم نیم ساعت توی ایوان دراز می‌کشم. هی پتو می‌کشم روی دستهای یخ کرده پسرم و هی پس می‌زند. هی نگاه می‌کنم به برگهای سیاه و بزرگ و گردوهای نارس. هی گوش می‌کنم به صدای پاهای گربه‌ها توی باغ. هی فکر می‌کنم به اینکه این همه آرامش را کی و کجا، آخرین بار، تجربه کرده بودم و چیزی یادم نمی‌آید. بچه حالا لخت و سنگین خوابیده. گونه‌هایش در خنکی شب یخ زده. بغلش می‌کنم و می‌برم تو. گربه سیاه و سفیدی توی تاریکی شب می‌پرد سر دیوار. می روم توی خانه. شب، اما، سرد و خنک برای خودش ادامه دارد.