معلم خصوصی جهت آموزش فنون گاوداری نیازمندیم.
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

عصر جمعه داشت مرا می برد که با خودش غرق کند. فرار کردم. از خانه گرم زدم بیرون. پناه بردم به خیابان برفی. به چراغهای ماشینها. به بوی نان. به صداها. کفشم توی برف سر می خورد و سرما سرخوشم کرده بود. من چرا در عصر غارنشینهای شکارچی به دنیا نیامدم؟ زمان کنکور کاپشن بنفشم را تنم می کردم و در تراس را باز می کردم و درس می خواندم. سرما زنده ام می کرد. این خانه گرم است. خیلی گرم. آن وقتها می دویدم که به جایی برسم. حالا سالهاست که می دوم و به جایی هم نمی خواهم برسم. در یک دایره بسته دور خودم می چرخم. نیزه هایی را تیز می کنم که به هیچ کارم نمی آیند. عصر شکار گذشته است. من تنها آدم غارنشین به جا مانده در شهر بزرگم که پشت ماشین سفیدم ترافیک را زندگی می کنم.

- برویم از این شهر. دیگر چیزی نمانده که بشود به امیدش اینجاها را تاب آورد.

- یک مزرعه. کشت و کار. دام.

- اینترنت پر سرعت لطفا.

- گاوها را تو باید بدوشی.

-  روی دامنم باید یک عالمه گل باشد. بکشد به زمین سبز.

خیال بافی می کنم. فکر می کنم یک خانه وسط یک دشت. شاید آنجا بشود همه چیز را پشت سر گذاشت و نشست به نوشتن. معماری کردن. شاید هم غاری باشد و نیزه هایم بالاخره به کاری بیایند بعد این همه سال. در خیالم دستم را روی پوزه گرم بره ای می کشم و فکر می کنم چه سختم است این شهر و این روزها را تاب آوردن. پسرم می گوید برو اینترنت ببین فردا تعطیل است یا نه. می گویم برو بچه. دست از سرم بردار. سرمای روی گونه هایم در گرمای خانه رنگ می بازد. باز رنگ دیوارها را به خودم می گیرم. باز جمعه می شود. طوطی می گوید: الو، الو ، الو ... من می نویسم و فکر می کنم نیزه هایم را ته کمد پنهان کنم و یکی از همین روزها بروم دوشیدن گاو را یاد بگیرم.