به ایوان مى روم و هیچ کارى نمى کنم.
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

«شیدا، شیدا بیا پیشم...» این را طوطی می‌گوید. وقتی می‌روم پیشش باز می‌خواهد به من نوک بزند. اما همین که صدایم می‌کند خودش خوب است. پسرک را هم صدا می‌کند: « سینا کو؟ سلام کو؟» «سلام کو؟» را از من یاد گرفته. به جز طوطی پسرک هم صدایم می‌کند. «مامان...مامان...» بعضی وقتها بیخودی صدا می‌کند. انگار فقط می‌خواهد که بگویم بله. که هستم. همین دور و برهام. دستهایم بی جان هستند. یکهو دستهای سی و خورده‌ای سالگیم، صد ساله شده‌اند. با دستهای سنگینم پیاز خرد می‌کنم. برنج می‌شویم. به طوطی لوس لوکس بادام زمینی می‌دهم. لباسهای شسته را آویزان می‌کنم. رشته موهای فرفری از دو طرف سر زن خسته آویزان است. یکی جایی دارد صدایم می‌کند: «شیدا...شیدا... شیدا» پسرک می‌گوید کتاب فارسی را بده. می‌گویم خودت بردار. دستهایم جان ندارند. ندارند هم. دیکته می‌گویم از درسهای لوس کلاس دوم. پشت پنجره باز ابرهای سنگین افتاده‌اند به جان شهر. امسال زمستان آنقدر سنگین بود که می‌ترسم دیگر بهار نشود. طوطی امروز گیر داده به اسم من. من گیر داده‌ام به صفحه‌های سفید. دستهایم را فردا می‌برم نشان دکتر بدهم. یادم باشد بهش بگویم که مدتهاست دستهایم را در باغچه کاشته‌ام. سبز نمی‌شوند لعنتی‌ها. قرصی کپسولی چیزی بدهید. هیچ چیز بدتر از آن نیست که دیگر شعرها را باور نکنی. که وقتی طوطی برای بار هزارم صدایت می‌کند بگویی «کوفت. خفه شو بگذار عصر روز تعطیلم را بمیرم لطفا!»