شاید هم از بس دستهایم را در باغچه کاشتم اینطورى شدم
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

ساعت ده شب روز تعطیل نشسته ام تصویر پیرمرد را رنگ مى کنم. پسر قبلتر قولش را گرفته بود: "مشقها رو من مى نویسم. اینو تو. رنگ کن." به هیچ شاخه اى از هنر علاقه اى ندارد. نسخه برابر اصل برادرم. برادرم البته موسیقى را دوست دارد. شاید این یکى هم بزرگتر که شد به موسیقى علاقمند بشود، فعلا از زدنى ها جیغ و غر و نق را بلد است، خوب هم بلد است بزند. رفتیم پارک قیطریه. بعد هم سینماى ۶ بعدى. جیغ مفصل زدم و رخوت روز تعطیل را جا گذاشتم. دلگیر شده بودم از شنیدن قصه تکرارىِ کلاف به هم پیچیده اى که اسمش را گذاشته اند زندگى. راهى که آمده بودم به نظرم دورتر آمده بود و راه پیش رویم تاریکتر. نه که من بهتر باشم ها. "شیدا بس کن، چقدر منفى بافى مى کنى، تمرکز کن روى داشته هات." همین دیروز این جمله ها را هم شنیده بودم. به خانه که برگشتیم کش سیاه گیر کرده بود لاى موهاى فرفرى. حوصله اش را نداشتم. "قیچى ات کو بچه؟" هاج و واج نگاهم کرد که دسته موى خرمایى را قیچى کردم و کش سیاه را درآوردم از میان شان. "خوبى مامان؟" نه. خوب نیستم. خوب مى شوم ولى. از استیصال خسته ام. دستم خوب بشود بروم دنیا را زیر و رو کنم. چقدر نشستم تا دنیا مرا بچرخاند. بسم است. آخ دستم، دستهام ولى، تا اطلاع ثانوى ...