به خاطر پونه و تمام کسانی که قصه اش را می شنیدند.
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی: روزهای من

تابوت سفید آدمها را یکی یکی قورت می‌داد. دو ساعتی ایستادم تا نوبت من شد. مرد گفت: « تکون نخور. اون تو صدا میاد. ممکنه اذیتت کنه. آروم باش تا تموم بشه.» داخل تابوت خنک بود. صداها اول گنگ بودند و بعد شروع کردند به شکل گرفتن. یکی هی داد می‌زد: «پونه پونه پونه پونه» و بعد «نرو نرو نرو نرو» فکر کردم صدای کسی را تا ابد داخل این تابوت سفید زندانی کرده‌اند و مرد محکوم است به اینکه روزی صد بار پونه را صدا کند و التماس کند که نرود. پونه ولی حتما رفته. راهش را کشیده و رفته و خبر ندارد که مرد قصه‌اش را  هر روز برای صد نفر تکرار می‌کند. «نرو نرو نرو نرو» فکر کردم پونه چرا رفته؟ دلش از چه شکسته؟ چه شده که دم دمهای ولنتاین راهش را کشیده و رفته. پونه قبل از رفتن چه ها گفته؟ اصلا حرفی زده؟ می‌دانستم زنها چرا می‌روند. یک روز که مثل همه روزها، معمولی به نظر می‌رسد، نگاه می‌کنند به آینه و از اندوه توی چشمهایشان خسته می‌شوند. از اندوهگین بودن خسته می‌شوند و تصمیم می‌گیرند که راهشان را بکشند و بروند. پونه هم شاید می‌دانسته که آسمان آبی‌تر نمی‌شود اما فکر کرده آبی‌تر هم که نشود می‌بارد بالاخره. وقتی ببارد یعنی که زندگی جایی جریان دارد. بعد ساک کوچک قرمزش را برداشته و گیج و گنگ نگاه کرده که چه توی ساک بگذارد و سرآخر ساک خالی را گرفته توی دستش. پونه یک کاغذ سفید برداشته و رویش نوشته: « من رفتم. مواظب خودت باش. خداحافظ.» بعد دلش خواسته بنویسد «دوستت دارم» و نتوانسته و به جایش دو بار خط کشیده زیر «مواظب خودت باش» بعد حلقه‌اش را گذاشته روی نقطه گرد «باش» و کلید را گذاشته روی جا کفشی و در را بسته. خنکی باد زمستان که خورده به صورتش اشک آمده تا نوک مژه هایش. برای خودش آرام گفته: « تمام شد تمام شد» و رفته. تابوت سفید پسم داده بود و مرد داشت گوشیها را از روی گوشم برمی‌داشت. مرد هم گفت: « تمام شد.» گیج نگاهش کردم. توی دستگاه صدای مرد در کمین نفر بعدی بود که باز قصه‌اش را داد بزند: «پونه پونه پونه پونه»