شاید به حرف این یکى باران ببارد.
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۳  کلمات کلیدی: شادی

یک. گربه همسایه مان، گربه سفید و زرد و دلربایى است و مادرم اسمش را گذاشته "مینوش" وقتهایى که همسایه نباشد پشت در خانه مادرم میو میو مى کند. گرسنه اش نیست. از تنهایى خسته مى شود. باهاش که حرف مى زنى تن پشمالو را ولو مى کند روى زمین و چشمهاى زرد را نیم بسته مى کند که "بیا نوازشم کن" دلبرِ سابقه داریست.

***

دو. گربه سیاه خودش را کش داد روى دیوار و پنجه اش را زد به دستم. دلم رفت. روز اولى که گربه پیدایش شده بود با پا هلش داده بود که من نترسم. گفته بودم از گربه نمى ترسم و روى زانو نشسته بودم به معاشرت با گربه. نگفته بودم عاشق گربه هام.

***

سه. پریروز موقع بیرون آمدن از دفتر همکارم گربه چاق سفید با لکه هاى سیاه را نشانم داده بود که رفته بود بالاى درخت که مثلا کلاغ شکار کند. کلاغ دو تا شاخه بالاتر نشسته بود و قار قار مى کرد و حس گرفته بود که سیمرغ است. گربه ى سیاه با لکه هاى سفید پایین درخت سرش را گرفته بود بالا و رفیقِ علافش را دید مى زد که فکر مى کرد از پس کلاغ بر مى آید. ده دقیقه تماشایش کرده بودم و دلم شور زده بود که نکند از آن بالا بیفتد پایین. ده دقیقه دیرتر رسیده بودم دم مدرسه ى پسرم.

***

دیگر مى دانم چه مى خواهم. یکى از همین روزها باید یک گربه از خیابان بدزدم. حالا سیاهِ سیاه هم نبود، مهم نیست. میو میو کند لطفا و آنقدر احمق باشد که فکر کند مى تواند کلاغ شکار کند، همین کافى است به خدا. مگر آدم از یک گربه چه انتظارى دارد؟