«مبادا که تَرَک بردارد، چینى نازک تنهایى من»
ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، نوستالژی

یک وقتى نامه ها و دفترها و نوشته هاى قدیمى را سوزانده بودم. حالا، نگاه مى کنم و نمى دانم با این همه کاغذ پاره اى که از سال ٧٠ و حتى قبلترش نگه داشته ام چه کنم. اما چطور مى شود دفتر خاطرات دخترک ١۵ ساله اى را دور ریخت که از زور اشتیاقش به کلمه ها، صفحات را سیاه مى کرده و دغدغه هایش مثل آسمان بهار، روشن و خوب و تمیز بود؟ چطور مى شود نامه نگاریهاى توى کلاسهاى دانشکده را دور ریخت که با دخترها براى فرداهایمان خیال پردازى کرده ایم؟ چطور مى شود اولین تلاشهایم براى شعر گفتن را دور بریزم؟ یا دفتر عقاید سال سوم راهنمایى را که مریم توش برایم نوشته "غروب عاشقان رنگش طلاییست"؟ براى همین است که سبکى در کار نیست. نمى توانم تاریخچه ام را دور بریزم. نمى توانم وانمود کنم که عاشق نبوده ام. فکر کردم یک جعبه بزرگ بردارم و بگذارمشان گوشه انبارى. رویش بنویسم خاطرات، نامه ها، یادگاریها و رویش با ماژیک خاکسترى بنویسم لطفا با احتیاط بهش نزدیک شوید. لابلاى سطرهایش دخترک نوزده بیست ساله اى هنوز زنده است که آینده پیش رویش است، نه پشت سرش و عشق، بزرگترین آرزویش است، نه حسرتش. لطفا حواستان به دخترکم باشد. دلش نازک است. هنوز آنقدر مار نخورده که افعى شود و از زور خامى فکر مى کند زندگى را خوب مى شناسد. لطفا با احتیاط و بخشش بهش نزدیک شوید. به طفلکِ معصوم عاشق پیشه ى بیست سال پیشم ...