«سحر ندارد این شب تار»
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، من و پسرم

مثل بچه ها، قهر کرده ام. مادرم هر روز زنگ مى زند، بابا یک روز در میان. نمى گویم قهرم. فقط هر بار که دلم تنگشان مى شود دخترک توى دلم حرفهایشان را یادم مى اندازد. بعد باز زنگ نمى زنم. دوستى مى گفت چه انتظار داشتى؟ انتظارم ساده بود. مى خواستم در این وانفسا که معلوم نیست بهار است یا زمستان و زندگى پیچیده و مبهم، پناهم باشند. جایى که بشود توضیح نداد و پنهان شد. بعد انگشتهاى اشاره شان را هنوز یادم است، رو به صورتم. "تقصیر توست، همه چیز تقصیر توست." چشمهایم را مى بندم. دست داغِ بچه ى خفته ام روى بازوى راستم است. با اشکها توى دلم بهش قول مى دهم که پیش من همیشه حق با او باشد. حتى وقتى که احمقانه ترین راه دنیا را مى رود. چه دلم شکسته. کودکم چه دلش شکسته.