سه تا ده تومن
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

گرمم بود و دستم را گرفته بودم به میله که تکانهای مترو زمینم نزند. اکسیژن هوا در یک لحظه تمام شد انگار. سرم گیج گرفت. جلوی چشمم تصویر زنها شروع کرد به تار شدن. راننده اعلام کرد: « این قطار در ایستگاه بعدی توقف نخواهد داشت.» حرف مادرم یادم افتاد: « هر جا سرت گیج رفت بشین.» همانجایی که ایستاده بودم ذوب شدم تا روی زمین. زنها غیب شدند. ماندم در حصار جنگل پاها. یکی دو نفر چپ چپ نگاه کردند. کسی نپرسید: «خوبی؟» نفس عمیق کشیدم و چشمم را بستم تا دنیا دست از چرخیدن بردارد. برداشت. کم کم تصاویر و صداها دوباره واضح شدند. فروشنده های مترو شورت گیاهی و رژ لب براق و آویز کمد جادویی توی دستشان از کنارم رد می شدند و کیسه های بزرگشان به صورتم کشیده می شد. ناتوانیم دردناک بود. صبر کردم تا ایستگاه حقانی. بعد نیمه جانم را کشیدم از قطار بیرون. توی ایستگاه باد سرد می وزید و حالم جا آمد. عرق سرد تنم و صورتم را پوشانده بود. برای خودم، خود طفلکیم ترسیدم. کیسه های خریدم را گرفتم دستم و راه افتادم تا به ماشین برسم