به یک آتشفشان خاموش « با عشق و نکبت»
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

در دامنه، دماوند داشت نگاهمان می‌کرد. ما در آستانه‌اش چه می کردیم؟ فکر کردم به این دماوند آرام و مطمئن. فکر کردم اگر یک باره دیوانه شود، شره کند و یادش بیاید که یک کوه آتشفشان است چه می‌شود؟ دماوند جوابم را نداد. سرش را فرو کرد توی ابرها. به بچه‌ام فکر کردم که از صبح ندیده بودمش. گفتم: « هوای ما را داشته باش دماوند جان!» انگار کسی آن بالا قاه قاه خندید. به دغدغه‌های انسان کوچکی که به یک انسان کوچکتر فکر می‌کرد و یادش نمی آمد که زندگی او چقدر کوتاه است و کوهها هستند که جاودانه‌اند. دماوند می‌دانست. تهرانمان، از دور، غرق بود در غباری نارنجی و سیاه. دود و غروب با هم. هوای دودی را فرو دادم و نفس راحتی کشیدم.