وایستا دنیا، من جدى جدى مى خوام پیاده شم!
ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم

یک. آینه شکسته را بار زده بودم. با هر ترمز قاب طلایى مى خورد پشت صندلیم و دل من باز هر بار هرى مى ریخت پایین. زن و پسرش را سر خیابان کامرانیه سوار کردم. بچه کوچک بود و خواب آلود. نشستند جلو. ابى داشت گلویش را پاره مى کرد که "هیچکى عاشقت اینجور که منم، نبود و نشد، لاف نمى زنم" صدا را کم کردم که بچه نترسد. پایین خیابان کامرانیه زن اسکناس مچاله هزارى را گرفت سمتم. خنده ام گرفت. فکر کردم شاید به من و شال آلبالویى و آینه شکسته ام و آهنگهایم مى آید مسافرکش باشیم.

دو. از دیروز توى ترافیک یا هر وقتى که ماشین ایستاده، یکهو دنیا شروع مى کند عقب عقب رفتن. من که ایستاده ام. دنیا کجا دارد مى رود؟ حس خوبى نیست. هر بار پایم را محکم مى کوبم روى ترمز و هر بار منم که هنوز ایستاده ام.

سه. روزهایم پر از قصه شده و همراه با قصه ها منم که مى دوم. به روزهایم نمى رسم. از من تندتر مى دوند.

چهار. این روزها دارم خودم را خفه مى کنم با رنگ بنفش.

پنج. عجیب نیست که یک باره خاطره گمشده اى را به یاد بیاورى؟ یک حرکت، یک نگاه، یک لحظه صاف و مستقیم پرتت کند تا بیست سالگى؟ دارم به تو فکر مى کنم شیداىِ آن وقتها. چه مى ترسى اگر در خوابت یا آینه ات امروزهایم را ببینى.

شش. "اگه با من مهربون نباشى، منم همه چیو به آننه مى گم." پسرم هستند. هشت سال و نیمه از تهران و مرا تهدید کرده که مرا مى فروشد به مادرم. حیف که خیلى دوستش دارم والا مى گذاشتمش سر چهارراه آدامس بفروشد که حالش جا بیاید!

هفت. "ما را به سخت جانى خود این گمان نبود"، به خدا!