کرگدنت را قورت بده!
ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من

روزهایى هم هست، که بى پایان به نظر مى رسد. کشدار و طولانى و غم انگیز. روزهایى که هر لحظه اش فکر مى کنى دیگر تمام خواهى شد. طاقت نخواهى آورد. فردا روز را دیگر نخواهى دید. روزهایى که اگر طاقت بیاورى و تمام شوند، فردایش دیگر آدم قبلى نخواهى بود. فردایش، توى آینه نگاه مى کنى و مى بینى هنوز زنده اى. اگر آن چینهاى ریز کنار چشمت و پف پلکها را ندید بگیرى، خیلى هم تغییر نکرده اى. دروغ است ولى. بر تو، هزار سال گذشته است و تو دیگر هیچ وقت آدم قبل نخواهى شد. هیچ وقت با آن سبکى بى دلیل از پنجره هایت نگاه نخواهى کرد. هیچ وقت شاید دیگر ... اما بزرگ شده اى. پوست انداخته اى. یک قرن به عمرت اضافه شده. روزى را از سر گذرانده اى که کرگدنها را از پا مى انداخته و هنوز زنده اى، سخت جان، تو هنوز زنده اى...