لطفا کش سر خودتان را جا نگذارید، حتی شما دوست عزیز!
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

آینه شکسته را فروخته‌ایم. آینه‌ای که دوستش نداشتم. با پولش باید چیزی بخرم که دوستش داشته باشم. یک انگشتر مثلا. موهایم را با یک کش سفت آبی بسته‌ام. کش مال من نیست. مویم را درد می‌آورد. کش مال زنی است که موهایش کوتاهتر از موی من بوده. شاید موهایش فر نبوده و شاید نمی‌خواسته با موهایش مهربان باشد. من باید با خودم مهربان باشم. این روزها آدمهای زیادی را ندارم که با من مهربان باشند. مامان و بابا فردا شب می‌روند ترکیه. خوب مثل همه وقتهایی که می‌روند ترکیه، من کمی غریبی می‌کنم. پسرم با پوریا دوست جان جانیش دعوای فیزیکی کرده. دیروز هر دوتایشان با چشم گریان و هوار زنان جلوی ناظم مدرسه ایستاده بودند وقتی من رسیدم. پسرک داد زد که یا پوریا باید از این مدرسه برود یا من. من هنوز توی خماری ده تا کپسول سفیکسیمی بودم که دکتر برایم نوشته بود. حالم حال آدمی بود که ایستاده وسط ویرانه و یک کش آبی موهای فرفری سرش را خیلی درد آورده است. آن وقت پسرک هق هق می‌کرد که پوریا همینجور بیخودی کوبیده توی قلبش. دستش را هم روی قفسه سینه‌اش می‌کشید. دردش آمده بود. اینقدرها هم کولی نیست. من داشتم فکر می‌کردم باید بروم بازار تره بار و میوه و سبزیجات بخرم. فکر می‌کردم باید همه ظرفها را دوباره بشورم. فکر می‌کردم شام چی درست کنم برای این بچه. پسرم گریه می‌کرد. من فکر می‌کردم کش آبی که مال من نیست و مال زنی دیگر است چه موهای سرم را درد آورده است و چرا من باید ده تا کپسول سفیکسیم بخورم و کاش می‌شد خودم را قایم کنم جایی و حالم خوب باشد و این زمستان از سرم گذشته‌ باشد.