حکم مى کنم، پس هستم.
ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

کلماتش ساده‌اند و کوبنده. مستقیم راه خودشان را می‌روند. وسط راه کلمه‌های دیگر را کنار می‌زنند. کلمه‌های من عاشق پیشه هستند. دور خودشان می‌چرخند. با سر به هوایی سرک می‌کشند توی حیاط. به ابرها خیره می‌شوند. کلمه‌هایم دنبال پروانه ها می‌کنند. کلمه‌هایم به کلمه‌های ساده‌اش با چشمهای گشاد زل می‌زنند:«نگاهت، امان از نگاهت!» چشمها را می‌چرخانم و نگاه می‌کنم به در و دیوار. کلمه‌هایم رفته‌اند تا پشت پنجره و دارند برای یک قمری چاق خاکستری نان خرد می‌کنند. کلمه‌هایش دورتر نشسته‌اند و حکم بازی می‌کنند. حکم «دل» است. سالهاست که حکم «دل» است. شیدا این روزها از شعر و استعاره و پرنده‌های چاق و خوشحال بهار فراری است. شیدا این روزها دلش می‌خواهد یکی یادش بیندازد که خوب است. که حکم «دل» است و خیلی هم نباید این زندگی را جدی گرفت. شیدا این روزها می‌خواهد کلمه های بازیگوشش را ببرد یک گوشه خانه تا برای خودشان عروسک بازی کنند و خودش پیاده برود تا سر خیابان و نان سنگک تازه بخرد.