آهن قراضه ... یخچال سوخته ... تصمیم قاطع ... خریداریم!
ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، غر می‌زنم، پس هستم

آدمهاى زیادى را مى شناسم که از تصمیم گرفتن مى ترسند و فراریند. "تصمیم" بر خیلیها واقع مى شود. گرفته نمى شود. تصمیم را کس دیگرى مى گیرد و ترسنده ها، با آن تصمیم کنار مى آیند. من، همه عمرم از جمله تصمیم گیرندگان، پاى لرز خربزه خوریم نشستگان بوده ام. براى همین است که تصمیمها دور و برم، عین توله سگهاى خانگى مى شوند. منتظر تا کى نوبتشان مى شود. مادرم برعکس من است. براى همین از حجم استقلالِ عصیان گرانه ى من وحشت مى کند. مى گویم:"تقصیر من نیست مامان، آدمها پشت من قایم میشن و صبر مى کنن تا من تصمیم بگیرم براشون." مى گوید:" آخه تو میتونى!" حرفش از جنس حسرت است. همان حسرتى که به کار کردن دارد و رانندگى و این روزها به این عصیان آخریم.

من راه مى روم توى استخر و فکر مى کنم جماعت ترسنده ها از تصمیم آیا زندگى شادترى دارند؟ همه جا مى توانند سرشان را کج کنند که "شد"، "ما نخواستیم ولى شد." من با این همه قدرت بیهوده ام، زندگى شادى دارم آیا؟ این روزها زیادى قوى شده ام. زن نباید اینقدرها قوى باشد. باید کمى "آه" و "خسته شدم" و مقدار زیادى "دیگه نمیتونم." توى دست و بالش باشد، براى روز مبادا. روزهاى من همه مباداست حالا اما از قدرت این زن مى ترسم. از اینکه تصمیم مى گیرد و شک نمى کند. مى شکند. مى گذرد و راهش را ادامه مى دهد. این زنى که لابد منم بریده و خسته است و به چه کسى مى تواند بگوید؟ آیا کسى از طایفه تصمیم گیرنده ها هست که بشود باهاش درد و دل کرد؟ که تصمیم گیرنده ها هم خسته مى شوند و دلشان مى خواهد دست بزرگى روى شانه شان باشد و بکشدشان به سویى که "راه از اینجاست شیدا."،" تو دیگه فکرش را نکن، این با من."

این روزها، نهایت لطفى که به خودم مى کنم این است که تصمیمهاى بقیه را نمى گیرم. تصمیم بد، بیخ ریش صاحابش! من دارم مى رسم به آخرهاى سى و خورده اى سالگى. تصمیمهاى هرکسى مال خودش است و من به خداوندى خدا، به اندازه ده نفر در این سال نکبتى ٩٢ تصمیم گرفته ام، بسم است به خدا!