استپ !
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥  کلمات کلیدی: نوستالژی

 دو سال نبود آمده بودیم تهران که موشکباران شروع شد. مدرسه‌ها تعطیل شد و ما راه افتادیم رفتیم مشهد. توی مشهد یک خانه بزرگ اجاره کردیم. 4 خانواده بودیم و روی هم رفته،14 تا بچه. صبح تا شب توی حیاط بزرگ می‌پلکیدیم و بازی می‌کردیم. حتما برای بزرگترها سخت بود در یک اتاق کپیدن و در هر وعده برای سی نفر غذا درست کردن، اما برای ما بچه ها، زندگی، عیش مدام بود. مخصوصا من و برادرم که قبل از آن ، طفلکیهای آپارتمان زده‌ای بودیم که بازی کردن توی حیاط برایمان یک رویای دور بود.

از آن همه بازی آن روزها، استپ هوایی یادم مانده که همه با هم بازی می‌کردیم و هفت سنگ. آن همه بچه، 2 ساله تا 12 ساله با یک توپ ساعتها سرمان گرم می‌شد. وقتی یکی می‌باخت باید رو به دیوار می‌ایستاد و بقیه با توپ بهش می‌کوبیدند. بچه‌ها می‌زدند. محکم هم می‌زدند. اما چقدر بازی کردن و دویدن کیف داشت. آن دو هفته هنوز هم از شادترین خاطره های کودکی من است. خاطره بودن با آن همه بچه که دور یا نزدیک، با هم فامیل بودیم و آن همه بازی که تمامی نداشت و آن همه، همبازی.

نمی‌دانم چرا امشب به آن روزها فکر می‌کنم. می‌دانم تکه‌ای از من هست که هنوز خیلی دلش می‌خواهد استپ هوایی بازی کند. همان که هنوز بزرگ نشده و گاهی، هنوز که هنوز است، دلش می‌خواهد دور حوض بدود و بلند داد بزند: «استپ!»