«بگذر ز من اى آشنا»
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢  کلمات کلیدی: روزهای من

مى نویسم: "شب به خیر" و انگشتم که کلمه ارسال را لمس مى کند، خواب از من فرار مى کند به جایى دور، دورِ دور. فکر مى کنم زندگیم از عجیبترین قصه هایى که خوانده ام هم عجیبتر شده. فکر مى کنم باید بنویسم. فکر مى کنم دارم از دست بى اینترنتى و این آشغالى که همراه اول اسمش را گذاشته اینترنت مى میرم. فکر مى کنم بلد نیستم بهار را و تنهایى را و این شهر را. فکر مى کنم همسایه بى شعور را که ماشینش را مى چسباند به ماشینم چه کارش کنم؟ فکر مى کنم داستان لیلا را پس کى بنویسم؟ فکر مى کنم و فکرها یکى بعد از دیگرى سرک مى کشند. باید بروم سفر. بروم جایى خودم را گم کنم. جایى بى جا. چقدر خسته ام. چقدر خسته ام هنوز.

***

مى گوید:" برایت آرزوى آرامش دارم." مى گویم:" من آرامش نخواستم دم تحویل سال." آرامش پیرزنِ فرتوتیست با دندانهاى عاریه اى که آش شله قلمکارش حرف ندارد. من هنوز جوانم. هنوز مى توانم بدوم. هنوز جیغ مى زنم. هنوز فکر مى کنم قرار است روزهایى هم بیاید که من براى شروعش اشتیاق داشته باشم. مثل روزهاى کارگاه داستان. مثل روزهاى کار وقتى خوب است. مثل روزهایى که مامان برمى گردد. حالا اما نه براى شروع روز اشتیاق دارم و نه پایانش. دلم گرفته. گرمکن خاکسترى که دیگر لکه واکس به آستینش نیست دم تراس کوچک اتاقم آویزان است. روى بسته پودر لکه بر نوشته بود" براى لکه هاى جدید" حتى یک لکه بر خوب هم نمى تواند لکه هاى قدیمى را پاک کند. بعضى وقتها دیر شده. خیلى وقت است که دیر شده.

***

من باید بچه ام را بزرگ کنم. ماشینم را در فضاى باریکى که همسایه پررو برایم مى گذارد پارک کنم. پلو مرغ درست کنم. مشقای کلاس داستانم را بنویسم. نرم افزار رویت را تمرین کنم. کارهایم که تمام شد، اگر وقت شد، به عشق فکر کنم.