کرگدن فقط یک کرگدن بود.
ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، بیخوابی

یک شب تشنگیست و یک شب دلواپسى. به اینجاهاى شب که مى رسد، خوابم که سبک مى شود، مى آید و خواب را مى برد، تا باز کى پسم بدهد. امشب تشنه ام و سردم است و صداها خوابم را، خواب سبکِ فراریم را پر مى دهند. چشمهایم را هم که محکم بسته باشم بى فایده است، خوابم مى رود و من باید دمپایى بپوشم و بروم توى خانه دنبالش بگردم. با صداهاى شب غریبى مى کنم. با افکارم غریبى مى کنم.

بچه ام پیشم نیست. بهش فکر مى کنم و فکر نمى کنم. الان هزار و خورده اى کیلومتر دورتر از من خوابیده و توى خواب بینى اش کیپ شده و پتویش را پس مى زند. کسى حواسش هست که قبل خواب لباس گرمتر تنش کند؟ کسى حواسش هست که بچه من، تودار است و مغرور و دلتنگیش را به زبان نمى آورد؟ نباید گریه کنم اما دارم گریه مى کنم. به جای گریه کردن باید بنویسم. به جایش حواسم باشد به دخترک. دوستم برایم نوشته تو آنقدر قوى هستى که آدم مى ترسد باهات همدردى کند. جواب مى دهم:" کرگدن هستم. تقریبا سى و هشت ساله از تهران " و دوستم جمله مهربانى مى نویسد که حواسم به خودم و کرگدنم باشد.

همان شب یا فردایش دارم گوشواره گوشم مى کنم که پروانه سبز طلا را نشانت مى دهم و مى گویم من از چهار سالگى این گردنم بود با یک زنجیر خیلى بلند. به پروانه ام سرسرى نگاه مى کنى و مى گویى اما این براى یک دختربچه خیلى بزرگ است. من پروانه ام را نگاه مى کنم و مى دانم که یک پروانه سبز بزرگ دور گردن داشتن، شاید غم انگیز هم هست. پروانه اى که اولین شبى که بعد سالها از گردنم بازش کردم، از سبکى خوابم نبرد. آخر ما، کرگدنها، حتى به سنگینى بارهایمان هم عادت مى کنیم. عادت مى کنیم نفس سنگینتر بیاید و برود. عادت مى کنیم سوال نپرسیم. عادت مى کنیم به جاى جست و خیز کردن، لخ لخ کنیم. عادت مى کنیم به این که زندگى قرار نیست آسان و شیرین باشد. عادت مى کنیم، به خیلى چیزها عادت مى کنیم اما به جایش یاد مى گیریم که راه خودمان را برویم. بارمان را ببریم یا اصلا قاطى کنیم و بار و کوله و تمام سنگینها و گردنبند پروانه اى را جا بگذاریم.

ما کرگدنها به خیلى چیزها عادت مى کنیم اما پوستمان هم که کلفت باشد، با آن شاخ بزرگ سنگى روى صورت، لحظه هایى هم هست که دل نازک مى شویم. کرگدن هم که باشم، به نظر خیلى هم محکم و قوى برسم، کاش قایمم نکنى. من آخر همین بهار سى و هشت ساله مى شوم. براى قایم شدن زیادى بزرگ، زیادى مغرورم و غرور یک بخش مهم کرگدن بودن است متاسفانه. کاش این کرگدنِ مغرور را که سخت تلاش مى کند به جاى دلتنگیهایش به بهار و شراب فکر کند قایمش نکنى. دلش مى شکند و متاسفانه حتى کرگدنها هم دل دارند و اشک. بیدارى؟ این شراب را توى کدام کابینت گذاشته اى؟ نه. گریه نمى کنم. بخواب. بخواب.