به بیست سالگیم « با عشق و نکبت»
ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یکى هم هست که خاطره را این همه سال راه آورده و گذاشته توى قاب امروزم. من به دخترک فکر مى کنم. به سر به هواى خنده روىِ آن روزهام. به سنگفرش قهوه اى. به خنده هاىِ تمام نشدنى. به بى حواسى. به گیجىِ دلچسب جوانى. آنقدر جوانى. خامى. این همه سال از تو عصبانى بودم دخترک! که فکر کرده اى دنیا توى مشتت است و نبوده، که فکر کرده اى زندگى همین مى ماند و نمانده، که بیست و اندى ساله بوده اى و بى حواس، آن وقت دیشب، هنوز مست، به صداى مرد که گوش مى کردم که مى خواند، فکر کردم چه امروزم را مدیونم به تو. فکر کردم بعد این همه سال برایت بنویسم که رد چشمهایت هنوز اینجاست و این زن، زن توى آینه هاى امروزم، به تو فکر مى کند. به تو، سر به هواىِ گیجِ بازیگوشم؛ انگار آنقدرها هم بیهوده نبوده اى...