«عاشق شو ارنه روزى کار جهان سرآید.»
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

دیگر به این آسانیها ویران نخواهم شد و این شاید هم غم انگیز است. از مرزى گذشته ام که خیلیها یک عمر مى ایستند در آستانه اش و زل مى زنند به تصویر مردم توى کوچه. این طرف مرز، شهر شلوغ است و بهار است و مردم هنوز جنون خرید دارند. من دستهایم را براى تصاویرى که تند تند از کنارم عبور مى کنند تکان مى دهم. مى دانم که "آسمان مال من است." مى دانم که دخترک را با آن اشکهاى دم مشکش از چه راهى گذرانده ام و مى دانم باز چقدر دورم و دیگر حتى رویاى رسیدن هم ندارم. بچه اى دست کوچکش را مى زند به شانه ام و من حتى دلم براى بچه خودم هم تنگ نمى شود. فقط اینکه هنوز در شیوه ى راه رفتن نامطمئن یک کودکِ یک ساله چیزى هست که مى تواند آن حماقت دیرین را در وجودم بیدار کند.

به مرد مى گویم وقتى سینا کوچک بود تنها وقت زندگیم بود که کامل بودم. به معنى تمام کلمه، کامل و مرد حرفم را نمى فهمد. برایش خاطره جلسه مترو را تعریف مى کنم و بچه اى که توى شکمم از این طرف به آن طرف مى رفت و تمام اینها یادم که مى آید غرق لذت مى شوم. اگر مادر نبودم چطور "مسیر جنبش کیف آور جنین" را مى فهمیدم که فروغ مى گفت؟ زندگیم راهش را درست رفته. درست به شیوه ى خودم. گ.م راست مى گفت که همه اینها رشد است و تو رشد کرده اى. من اما هنوز باید کلاهم را دو دستى بچسبم که باد نبردش.

مى گویم:"قبضهاى جریمه را بده به من." آنها با من اما بارهایت مال خودت است و لطفا مرا و این صداها را از هم دور کن. من خسته ام و نمى توانم بنشینم و تماشایت کنم وقت حرف زدن."چرا عاشقم نیستى؟" آیا این سوال را شنیده ام؟ چه جواب داده ام؟ خاطره ها پیچیده اند به هم. فقط اگر سرمه هم از راه برسد، باز تمام دیوانگیهاى قدیمى یادم مى آید. یکى آن طرف دنیا لابلاى سطرهاى من دنبال کسى مى گردد که گمش کرده شاید. کسى که حرف نمى زند.

سرمه کجاست؟ بچه ام برایم یک عالمه نبات و حرف و زعفران سوغات آورده. مادرم مى پرسد زنگ زدم صدایت را بشنوم. خوبى؟ من یادم نمى آید جوابش را چه مى دهم. روز کوتاه مى شود و فاصله سایه اش را پهن مى کند روى روزِ تازه. با دخترها قرار کافه دارم و بچه ام دستش را گذاشته روى بازویم و گنجشکها جیک جیک مى کنند. زندگى یک جور خوبى مبهم و خیال انگیز و در عین حال کامل است. کامل از آن جنسى که یک مادر مى فهمد وقتى بچه اش توى خواب مى چرخد و دست داغش را مى گذارد روى بازوى مادر. زن هنوز دارد لابلاى سطرها را مى گردد. تنهایش مى گذارم و مى روم براى صبحانه نیمرو درست کنم.