«کجاست مادر؟ کجاست گهواره ى من؟»
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۱  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

حالم؟ باران. اما اشک نیست. اشک نمى شود.

 امروز ترسیده بودم. فکر کردم باید به خودم حق بدهم که گاهى هم بترسم. آدم آهنى که نیستم. یک زنم و همیشه ى وقتهایى که مامان و بابا ایران نیستند یک جور حس بى پناهى مى آید سراغم. بابا دیشب گفت نمى خواهد بیایى فرودگاه. دلشان شور مرا مى زند لابد که هر روز کارت تلفن مى گیرند دستشان و از کوچه هاى استانبول زنگ مى زنند که چطورى. سینا چطور است. چیزى لازم ندارى؟ و من خودشان را لازم دارم. باید قایمم کنند از دنیا. باید در خانه شان را محکم ببندند و من باز امن باشم و کوچک و نترسم و چه دورم امروز از نترسیدن.

موقع برگشتن از خانه گ.م فرار کردنم مى آمد. نمى دانم چرا اینقدر ناامن شده بودم. دنیا یکهو بزرگ شده بود خیلى بزرگ و من بدجورى کوچک شده بودم."تو خیلى شجاعى. من به تو افتخار مى کنم." زن شجاع ترسیده بود و روز بارانى بود و مى شد همه دلگیریهاى دنیا را انداخت گردن هوا و تعطیلات طولانى و بى معنى نوروز. اما آنقدر ساده نبودم که باور کنم حجم اندوهم تقصیر هواست. قلبم داشت بال بال مى زد. خودش را مى کوبید به قفسه سینه ام. بى تاب بودم. دستم بسته بود و راه کش آمده بود تا ناکجا و من دوباره شش ساله بودم و در آن خانه بزرگ درندشت تنها مانده بودم.

پسرم پرسید:"چرا گریه مى کنى؟" گریه نمى کنم مادر. این زن هنوز خیلى مانده تا بفهمد کیست و کجاست. خیلى مانده تا باز باور کند که آسمان بى دلیل ابرى نمى شود و هیچ زنى بیخودى اشک نمى ریزد. این زن که توى تصویرش اینقدر محکم ایستاده حالا و امروز از حالاى تو کوچکتر است و دلش مادرش را مى خواهد بدجور.