املت هم داریم، با شیر پرچرب و نسکافه.
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

مى پرسد:"شیدا، کى و از کجا شروع مى کند به خراب شدن؟ چرا نمى فهمیم وقتى دارد شروع مى شود؟" مى گویم:" مى فهمیم اما ترکها آنقدر ریز هستند که ندید مى گیریمشان. همین ترکهاى ریز، بعد پخش مى شوند همه جاى رابطه و بزرگ مى شوند و یک روز به خودت میایى و مى بینى از رابطه ات، فقط فاصله مانده و بس." او آه مى کشد. من زل مى زنم به دیوارها.

شاسى ها را بالاخره کوبیدم به دیوار. حالا شیداى وسط دریاچه نمک روبرویم است، با شال قرمز دور گردنش. آفتاب دارد غروب مى کند و من تازه به صرافت این افتاده ام که این عکسها غم انگیز هستند. گاهى توى زندگى حواسمان نیست و دیرتر مى فهمیم زنى که چهار زانو نشسته روى نمکها، غمگین است و من نمى خواهم غمش به امروزم و به دیوار ارغوانى ام سرایت کند.

دیشب گفتم:"دلم مى خواست یکى مراقبم باشد." گفت:"شیدا، درست آرزو کن. حواست باشد چى آرزو مى کنى." خندیدم. اصلا آرزو نمى کنم. خودم را سنجاق مى کنم به لحظه ى حال. به موهاى بافته ام. به بچه خودم و بچه هاى دوستم. به دخترک که خواب یک گربه و یک خرگوش دیده بود و برایم تعریف کرد. به پسرها که دارند باب اسفنجى تماشا مى کنند. به صبح فروردین. به صبح زیباى فروردین از پنجره ى خانه ام. زنِ وسط دریاچه نمک هم بلند شود، دامنش را بتکاند و بیاید برایش چاى دم کنم.