back to the future
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من

حالا تو هى بگو نمى شود. ما در زمان سفر کردیم. برگشتیم به روزهاى معصومیت ناگزیر. به وقتى که آینه ها راست مى گفتند. به وقتى که دنیا اینقدر کوچک نبود و سر و ته همه ى راهها به هم نمى رسید. من، دخترک را مى دیدم با آن حجمِ بى نهایتِ سادگیش، با باورش به عشق و صداقت و رویا که سرنوشتش، چه راحت مى توانست جور دیگرى رقم بخورد. در نقطه ى تردیدى که جادوى کلمه هاى کاغذى، مى توانستند اسیرش کنند. در ابتداى راهى که باز معلوم نبود به بن بست مى رسد یا ناکجا. حالا مى دانم که بهترین آرزویم براى دخترک همین مى توانست باشد. که راه، برایش همیشه راه باشد. همیشه اشتیاقش به حرکت، به رفتن ادامه داشته باشد. نایستد. فرو نرود. به جمعه هاى سایه و تماشاى سریالهاى تکرارى تسلیم نشود. دخترک اما با اشک توى چشمهایش زانوى غم بغل گرفته که سرنوشتش چه مى شود. دخترک ترسیده و من هنوز آنقدرها سفر در زمان را یاد نگرفته ام که بغلش کنم:"نترس بچه! تو در امانى." و بگویم که اشکهایش را فراموش خواهد کرد. که از منِ امروز شدن گریخته و حالا سرنوشت، بازیهاى دیگرى برایش خواهد داشت.

تو هم گوش کن! امروز، اولین روز سال جدید است و صفحه مان سفید است. بیا قصه را از همین جا از نو شروع کنیم و این بار آن طور که دلمان مى خواهد بنویسیمش. یکى بود، یکى نبود، دخترى بود رنگین کمان ...

پ.ن. اینجا به خانم شین رای بدهید.