توهم
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

چمدان دهانش را مثل یک گرگ گرسنه باز کرده و منتظر است تا لباسها را قورت بدهد. من، دور و بر چمدان می‌پلکم. چمدان داد می‌زند: « گشنمه!» جارو برقی وسط خانه ولو شده و به من نگاه می‌کند. می‌داند که باید برگردم طرفش و بقیه خانه را هم جارو کنم. چمدان اما، خفه خون نمی‌گیرد. « پس من چی می‌شم؟» فکر می‌کنم باید ملافه‌ها را شست و پهن کرد توی آفتاب. فکر می‌کنم باید ابروهایم را بردارم. فکر می‌کنم کاش می‌شد همین حالا بدون این چمدان غرغرو، بدون دغدغه جارو برقی، بدون نگاه کردن توی آینه و دیدن ابروهایم بروم سفر. دلم جایی را می‌خواهد که از دست خودم فرار کنم. کاش می‌شد خودم را فرو کنم توی چمدان و درش را ببندم. هم چمدان ساکت می‌شد و هم من، شاید آزاد می‌شدم. ابروها توی صورتم سنگینی می‌کنند. جارو برقی انگار دارد زیر لب چیزی می‌گوید. داد و قال ملافه‌های کثیف را از حمام می‌شنوم. باید همین حالا فرار کنم. اما نه، نمی‌شود. چمدان درست دم در است.  مطمئنم تا ببیند دارم فرار می‌کنم دهان گنده‌اش را باز می‌کند و قورتم می‌دهد.