گزینه دوم و پیشنهادی بیست سال پیش در چنین روزی ...
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٦  کلمات کلیدی: نوستالژی

لابلاى سطرها قایم شده ام. قلبم توى مشتم است. جمعه چطور اینقدر دیوانه ام کرد؟ شده بودم سراپا بیست سالگى."خونه قشنگیه. خیلى دوستش دارى،نه؟" تنها جایى بودم توى این دنیا که همه این سالها خانه بوده، پناهگاه بوده و امن بوده. همه سالهایم، همه ى سالهاى معنى دار زندگیم در این خانه گذشته. حالا هم از دورى خانه دلگیر مى شوم. یکى از ماهیهایم بى خود و بى جهت مرده بود. ماهى مرده را انداختم توى سینک.

 
گوش کردم. صدا به دخترک، به بیست سالگى دخترک مى گفت:"چیزى نیست. چیزى نیست." ما - من و خیالت - نقش بازى نمى کردیم. یک تکه ى زندگى نشده از گذشته را زندگى مى کردیم. گذشته، خیلى ساده، مى توانست همان جمعه باشد. بعد فکر کردم به ده سال بعدترش. بازى تمام شد و من دلم گرفت. فکر کردم بابا پنجشنبه برمى گردد. آیا وقت داشته حقیقتهاى تلخى را که این چند وقته به خوردش داده ام هضم کند؟
 
- یک جایى ته دلم ، ته ته دلم احساس شکست مى کنم.
- چرند محض است.
 
 دیوارهاى آبى تیره را دوست نداشتم. کاش امسال رنگشان کنند. باز بشود روشن. اتاقم نفس بکشد. "تخت اینجا بود. میز آنجا. کتابخانه داشتم و همین قالیچه روى زمین بود." دخترک پله ها را مى دوید. دخترک سرخوش بود. "ساکت باش. چیزى نیست." خیالت نشسته بود و من تماشایش مى کردم. "آب کترى تمام شد. من چاى دم نکردم."
 
زندگى چرا از آن جایى که همه اش شعر و خیال و رویا بود رسید به این نقطه؟ کى و کجا قبض برق و قیمت گوشت مهم شد؟ کى دیگر کتاب نخواندیم و خیال نبافتیم؟ کى تکرار اسم رمز روزها شد؟ روى پله اول مى ایستم و به گلدانها نگاه مى کنم. دخترک بیست ساله ام شجاع است و دارد از پنجره به بلوار دانشگاه نگاه مى کند. دخترک فکر مى کند سرنوشت چیز چرندى است و زندگى باید کرد. به هر قیمتى که شده، به جاى زنده مانى زندگى باید کرد. دخترک کله خر است و از قضاوتها نمى ترسد. اگر هم اشک دم مشکش است براى این است که دلش تنگ شده و تازه شنبه است امروز. دخترکم، دخترکِ شجاعِ ترسوىِ سرکشم ...