صدات کردم، تو نشنیدى...
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۳  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

روزم بد شروع شد. وسطهاى شب خواب بد آمده بود و اشک پلکهایم را سنگین کرده بود و نتوانسته بودم، حتى، دستم را دراز کنم تا بیدارم کنند. صبح، خوابم یادم نمى آمد اما سنگینى تیره اندوهم افتاده بود روى جمعه و کاریش هم نمى شد کرد. اندوهم را با لوبیاها شستم و خرد کردم و پختم. اندوهم را با برنج و زعفران فراوان دم کردم. به اندوهم دارچین زدم و هنوز هم غمگین بودم. بعد مست کردم. منتظر که مستى اندوه را ببرد که نبرد. فقط گیج و منگ زل زدم به دیوار روبرو و به خوابى فکر کردم که یادم نمى آمد.  به بچه ام فکر کردم و به مادرم. دلم مى خواست بچه باشد اما نبود.

 تا شب که حرفهاى نگفته بهانه گریه را به من دادند. گریه کردم. اندوه اشک شد و هق هق شد و چکید. راهش را از لابلاى مژه ها باز کرد و باز من تنها بودم و خیلى، خیلى کوچک بودم و کارى از دستم بر نمى آمد. همه اش هم حرفها نبودند. نگفته ها، فاصله خالى لابلاى سطرها، دیوانه ام کردند. آن "دل نبند"ِ نگفته، آن "وابسته نشو" که شاید خیال بود و همان خیال از صبح دیوانه ام کرده بود. بعد براى اولین بار توى عمرم، دلم خواست از اینکه هستم هم قویتر باشم. یک کرگدن واقعى. این ته مانده ى شکنندگى و زنانگى را بریزم دور و پنجه به پنجه بیندازم با زندگى، بى عشق، بى امید. هنوز حالم همان است. بهار و هورمونها که سرشان را مى کوبند به ناکجاى روحم، وقت خوبى براى کرگدنها نیست ظاهرا. آسه بروم و بیایم ... تا اطلاع ثانوى.

 

پ.ن. در دویچه وله هر بیست و چهار ساعت یک بار به خانم شین رای بدهید.