فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۳  کلمات کلیدی: مهندسانه ، نوشتن و دیگر هیچ

باید بروم توی استخر راه بروم. به جایش اینجا نشسته ام دل داده ام به کلمه ها، جادوگرهای همیشگی من کلمه ها. سرم پر از هیاهو است. آنقدر هیاهو هست که نمی توانم تمرکز کنم. نمی دانم کدامشان را بنویسم. شده جایی باشی که نباید؟ حس کنی که در این خانه کسی قبلتر راه رفته. آواز خوانده. عشق ورزیده و تو هم یک مسافری و تنها خانه است که می ماند. چه خوب که معمارم. که می توانم ماندنی ترین ها را طراحی کنم و نگاهشان کنم که می مانند. که رابطه ها را در دل خودشان شکل می دهند. که آدمها را تحت تاثیر قرار می دهند. چیزی به آنها اضافه می کنند و چیزی از روحشان برمی دارند. یک تکه از روحمان را در هر خانه ای جا می گذاریم شاید.

هر خانه ای اثری دارد از زنی که یک روز روی نرده ها را دستمال کشیده و چشم به پنجره روبرو فکر کرده: « همین بود زندگی؟» من اینجور وقتها فکر می کنم چه زندگی بیهوده است. چه بد که نمی توانم پسرم را نصیحت کنم. نمی دانم بهش چه بگویم اصلا. بگویم عشق بورز؟ نورز؟ دنبال آرزوهایت برو؟ نرو؟ عاشقانه زندگی کن؟ نکن؟ زنی را دیوانه وار بپرست؟ نپرست؟ بگذار عشق به زندگیت معنی بدهد؟ ندهد؟ من فقط بلدم روی نرده ها را دستمال بکشم و زل بزنم به پنجره روبرویی و فکر کنم شاید زندگی همین است. همین فرصتی که از لابلای معماری می گذرد. همین رد دستهای من که می ماند روی نرده، روی لحظه، روی موهای خرمایی پسرم، روی شانه های تو.

فکر کنم همین که معماری می کنم یعنی لابد زندگی هنوز دست از سر من برنداشته. هنوز حرفهایی مانده که من به دنیا باید بزنم. مثلا بگویم نوشتن سرمستی روح من است. «آی آدمها، که در ساحل نشسته شاد و خندانید»... بگردید سرمستی روح خودتان را پیدا کنید. بعد یک جوری معماری کنم که معماریم به آدمها بگوید بگردند آن سرمستی درونی خودشان را پیدا کنند. آن نقطه خیال انگیز خوب را.

مثلا فکر کنم به اینکه زنی که بعد از من پا می گذارد در آن حمام کوچک آیا چیزی از حس مرا به آن فضا خواهد دانست؟ آیا کاشیها، قصه گوشواره ها را برایش خواهند گفت؟ آیا معماری مرا لو خواهد داد؟ که من آن نقطه از آن خانه را بیشتر از هر جای دیگری دوست داشته ام و بیشتر از هر جایی آنجا و در تنهایی خودم و گوشواره ها ایمن بوده ام و خوش؟

معماری خوشبختانه بیشتر وقتها ساکت است و می گذارد نوازشش کنی. معماری، صبورانه آدمها را که می روند و می آیند تماشا می کند. اما حتما زنی را که چیزی از عشقش به خانه می بخشد، به خاطر می سپارد و وقتی آن زن رفت، معماری هم آه می کشد و امیدوارنه منتظر می ماند تا باز کسی با گوشواره های رنگی و یک دنیا عشق – گیریم بر باد رفته – از راه برسد. من معمارم. کار من ساختن فضایی است که آدمها را عاشق کند و بهشان یادآوری کند که بیخودی زنده نیستند. اگر فقط زندگیشان معنایی مثل نشستن روی یک مبل و نوشتن را بدهد. آن هم وقتی که باید بروند و توی استخر راه بروند که کمردرد دست از سرشان بردارد.