توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد!
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

به بابا گفتم مگر تو جراح نیستی؟ این انگشتم را درست کن. انگشت کوچکه پایم از پارسال تابستان که کفش زدش، یک زائده پیدا کرده که من حواسم بهش نبود. یک روز دیدم که انگار زائده دارد می شود بخشی از انگشتم و زشت بود. خیلی زشت. دکتر پوست گفت چیزی نیست. کفش راحت و باز بپوشی خوب می شود. زمستان بود و نمی شد رفت سراغ صندل. این شد که من و انگشتم با هم ماندیم. یک روز اواخر همین زمستان گفتم بابا درستش کن. من خسته شدم. ببر این تکه خشک را. زیرش را بخیه بزن. اصلا بده جراحی پلاستیکش کنند. بابا رفته بود به مشورت با جراح دیگری و مرد گفته بود که این بخش از بدن آنقدر پوست اضافه دور و برش ندارد که بشود جراحیش کرد. بعد یک پماد داده بود که هی بزنم و مدام بزنم تا زائده به تدریج جذب شود و دست از سرم بردارد.

حالا یک ماه هم از شروع درمانم گذشته و انگشت کوچکم، کمی، فقط کمی، بهتر شده. توی یک ماه شاید یک بهبودی 10 درصدی داشته، با این حال رو به بهبود است. می توانم حس کنم که پوست مرده کم کم خودش را کنار می کشد و سلولهای زنده تلاش می کنند تا باز به شکل قبلیشان برگردند.

انگار گاهی نمی شود بعضی زخمها را کند و انداخت دور. باید صبر کنی و به تدریج مداوایش کنی. درمانش خیلی طول می کشد. این برای این است که یادت بماند که مدتی طولانی حواست به انگشت کوچک پایت نبوده. بعضی وقتها بریدن و دور انداختن هم حتی جواب نمی دهد.

 

 

پ.ن. در مسابقه دویچه وله هر 24 ساعت یک بار می توانید به خانم شین رای بدهید.

 

 

 

.