« چشمان کاملا بسته»
ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

بعد از شام، دراز کشیده‌ام روی تخت، تنها و به صدای کولر گوش می‌کنم. صدای شادمانه بچه‌ام را می‌شنوم که چیزی را تعریف می‌کند. اینجا در این خانه، با همه ساکنینش همخون است. یک بار برایش توضیح دادم که فامیل با دوست چه فرقی دارد. فامیل یعنی کسی که با تو نسبت دارد. یعنی که نمی‌شود عوضش کرد. نمی‌دانم فهمید یا نفهمید. یک بار دیگر از من پرسید که لیلا – دختر عمه‌اش – کی من می‌شود؟ گفتم: «هیچ کس». بعد انگار بخواهد چک کند، دانه دانه اسم برد. مادر بزرگ، پدر بزرگ، عمه‌ها، بچه‌هایشان و همه‌اش جواب یکی بود: «هیچ کس!» باورش نمی‌شد که من مادرش باشم و «هیچ کس» این همه آدم. حالا خودم دراز کشیده‌ام و فکر می‌کنم من تنها هستم. عجیب نیست که من بچه‌ای را زاییده باشم و او متعلق به خانواده دیگری باشد؟

همه زندگیم دلم می‌خواست خواهر داشته باشم. هنوز هم فکر می‌کنم خواهر موجودی است که خیلی به درد می‌خورد. می‌شود بهش تکیه کرد. می‌شود درکش کرد. اما امشب اولین بار توی زندگیم بود که دلم می‌خواست جاری داشته باشم. کسی که شاید می‌شد به او بگویم که این تنهایی گاهی چقدر سخت است و چقدر تعلق نداشتن به یک خانواده بزرگ دردناک است.