«به سراغ من اگر می آیید»، می شود نیایید لطفا؟
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. انگار هر چه من قویتر می‌شوم بیشتر پنجه‌هایش را به من نشان می‌دهد. زندگی را می‌گویم. یک وقتهایی مثل امروز دلم می‌خواهد بروم دنبال دگمه ی «گه خوردم»ش بگردم. بگویم بی خیال ما شو. دنیا پر از آدمهای لوس و ننر است که دغدغه ندارند و دلشان غش می‌رود برای یک خورده هیجان. من بسم نیست به نظرت؟

دو. چشمهای بادامی را دوخته به من. کلاه سوئیت شرت را کشیده روی سرش. اخم کرده که دیر کردی. چرا نمی‌شود این بچه را قورت داد و از همه دنیا قایمش کرد؟ کی اینقدر بزرگ شد؟ نکند یک روز توی بغلم جا نشود؟ نکند یک روز بایستد روبروم و انگشت اشاره را بدوزد به من که:‌« تو ...» با این همه از این یکی پشیمان نیستم. گیرم که جانم بسته به جانش. آخر اگر نبود باد مرا با خودش می‌برد. بچه بندم کرده به زمین. به دنیای واقعی. به ساعت کارت زنی. به بنزین زدن. اگر نبود می‌رفتم یک ناکجایی خودم را گم و گور می‌کردم و بعد همه عمر برای اینکه چشمهایم را توی صورت کسی تکرار نکرده‌ام، حسرت می‌کشیدم.

سه. چای می‌خورم با کشمش. به این امید که روز کمی بهتر شود.

چهار. دوست سی و یک ساله ای دارم. دنیا پوستش را کنده. بدتر از من یک کرگدن به تمام معنی است که از همه چیز جان سالم به در می‌برد. ورد زبانش «بی خیال شو» است. همین دوست متخصص پیدا کردن نقطه‌های روشن توی تاریکی است. یعنی شما جهنم را بده دستش با آن اژدهای آتشین نفس – سلام هری پاتر – و قیر و قیف و برایت یک دلیل خوب برای زنده ماندن در آنجا هم پیدا می‌کند. این یکی را هنوز نباخته ام به مهاجرت. گنجم است. باید بدزمش جایی قایمش کنم که دست دنیا بهش نرسد.

پنج. چقدر فرق هست بین سی و خورده‌ای سالگی آدمها. فکر می‌کردم سی و خورده‌ای سالگی با خودش یک چیزهایی می‌آورد اما دور و برم پر است از سی و خورده‌ای ساله هایی که هنوز بچه اند. خیلی بچه. صبح به صبح دغدغه هایشان می‌رود روی اعصابم. از آن حرفهای مادربزرگی توی دهنم می‌آید که: « وقتی من همسن تو بودم ...» و بعد می‌بینم که حرفم نمی‌آید باهاشان. می‌گذارم برای خودشان بچرند. به من چه که دلخوشی کسی را ازش بگیرم. شاید آنها دگمه «گه خوردم» دنیا را پیدا کنند و همینطور لوس و ننر به زندگی اشرافیشان ادامه بدهند.

شش. می‌گوید:‌« از راه معماری؟ هیچ افقی نمی بینم شیدا.» و دلم می‌لرزد. جمله اش را از وسط دست و پا جمع می‌کنم. می‌برم قایمش می‌کنم ته کشوی میز توالت و رویش را پر می‌کنم با لباسهای خانه‌ام. اول جمله مهم نیست. آخر هیچ جمله‌ای اما نباید «هیچ افقی نمی بینم.» باشد. این را من و کرگدنهای دور و برم می‌گوییم. فکر می‌کنم شب شاید زنگ بزند و بپرسد که «هیچ افقی نمی بینم»ش را کجا قایم کرده ام. این یکی را بهش نمی گویم. بگذار بگردد شاید به جای این جمله‌ای که هیچ کداممان لازمش نداریم یک «هر چی بخوای بهش می‌رسی.» یا «گور پدر دنیا، بیا بغلم.» پیدا کرد. کسی چه می‌داند...

هفت. کارت زده ام. چایم را خورده ام. اشکم را ریخته ام. بچه ام را مدرسه  برده ام. وبلاگم را نوشته ام. بروم کار کنم.

هشت. دارید هر روز، رای می‌دهید دیگر؟ ( اینجا)