غمگین مثل نویسنده اى که راوى اول شخصش را گم کرده ...
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

س.ن گفته باید با سبک نوشتارى همیشگى ام فاصله بگیرم. مثلا از راوى سوم شخص استفاده کنم. احساسات را توى نوشته هام دخیل نکنم و یک کم گزارش وار بنویسم. الانم را بخواهم بنویسم بدون احساساتى که مثل شاخه هاى رونده روحم را از اندوه و خستگى و کلافگى در هم فشرده اند باید بنویسم زن، در گوشه ى تخت خوابیده و به صداى دورِ پرنده هاى شب گوش مى کند. دستش را روى شکم گذاشته و نگاهش به سقف است. گاهى ماشینى عبور مى کند و حواس زن را پرت مى کند. زن به صداى نفسها هم گوش مى کند و خودش را بیشتر جمع مى کند گوشه تخت. زانوها را مى آورد تا توى شکم. لحاف نازک را مى کشد روى خودش و با نوک انگشت آن دو قطره اشک را پاک مى کند. یک کلاغ که صدایش هیچ تناسبى با سکوت و شب و نفسها ندارد، قار قارى مى کند و ساکت مى شود. زن زیر لب مى گوید:"آخ" و پاها را فشار مى دهد روى هم. توى سرش حرفهاى دیشب تکرار مى شود. زن دنبال آن نقطه روشن ناپیدا مى گردد. نقطه اى که نیست یا آن قدر کمرنگ است که سوسویش توى تاریکى دیده نمى شود. زن، شاید هم من نباشم. شاید واقعا هم راوى سوم شخص غمگینى باشد که نمى تواند بفهمد کجاى قصه را اشتباه نوشته. آن نقطه چرخش را که به این روزش انداخته پیدا نمى کند. زنِ دلگیر که مى خواهد اداى سوم شخص بى تفاوتى را در بیارد که نیست و هرگز نبوده.