توهم توطئه در کمدهاى خانه
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک وقتى هم باید بنویسم از آن لحظه اى که یک جام ترک مى خورد. لحظه اى که دستت را با دستکش زرد بالا مى گیرى و به آن تَرَک ریز و ظریف و طولانى که از لبه شروع شده و رفته تا پایین نگاه مى کنى. آن لحظه که مى دانى دیگر هیچ چیز برنمى گردد به نقطه قبل. به قبل از تَرَک. مى گوید هیچ کدام این راهها به "نارنیاى افسانه اى" نمى رسد شیدا! مى گویم من از آنجا برمى گردم. چنگى به دل نمى زند. کوچه بهشت دارد و بن بست آرزو. اما ته تهش نارنیا هم همین شهر خاکى است که توش آدمها جان مى کنند که زنده بمانند و کم کم براى هم نامرئى مى شوند. مى گوید من نمى خواهم ببرمت آنجا. نارنیا به درد من نمى خورد.

زل مى زنم بهش. فکر مى کنم که نوعى توهم در آدمها ایجاد مى کنم. توهم اینکه جام، چیزى بیش از یک جام است. توهم اینکه بن بستها، کوچه اند. توهم اینکه خواسته ام از توى کمدهاى چوبى و نامرتب خانه راه بهشت گمشده را پیدا کنم. آیا شده زل بزنى به چشمهاى کسى و فکر کنى چرا دارى این جمله ها را مى شنوى؟ بعد هضم نمى شوند لعنتى ها. به قول ف هنوز کرگدن نشده اى خانم. نشده ام لابد که یک جمله سر دلم مانده. نه پایین مى رود نه بالا. این بار سوم است که مى گوید کمدهاى این خانه به نارنیا راه ندارد. بار سوم است که حرف از جاى دیگرى شروع مى شود و به این ختم مى شود و من خسته ام.

من از شنیدن جواب سوالى که نپرسیده ام، سوال من هم نبوده، خسته ام. من از اینکه کسى فکر کند  در کمدهاى خانه دنبال راه مخفى نارنیا گشته ام خسته ام. من جام را گرفته ام بالا. ترک را توى نور وارسى مى کنم و نمى دانم باید نگهش دارم یا پرتش کنم بیرون. جام را مى گویم. کمدهاى خانه ام مرتب است. از خانه همسایه صداى بگو مگو مى آید. من بیخودى بیدارم. شب بیخودى دراز است. جمله اى که هضم نشده دلم را درد آورده. بلند شوم عرق نعنا درست کنم براى خودم.