من و گنجشکهای خونه و بقیه جونورهای دور و برم در راه ترکستان
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳  کلمات کلیدی: روزهای من

وارد آتلیه که می شوم بوی قهوه مستم می کند. قدمهایم سست می شود. ای پدر ما که در آسمانهایی. کمک. خوشبختانه نسکافه و کافی میت توی کیفم است. به علاوه پلو مرغ. یک دسته پول. لوازم آرایش. عطر. شار‍ژر موبایل. آینه. سوئیچ. انواع کلید. کتابم. قرص نوراگل که تصمیم گرفته ام دوباره بخورم بلکه شبها بخوابم. پلو مرغم را با ظرف شفافش می گذارم روی میز. به یکی از انگشتهای دستم لاک گوجه ای را زده ام بعد به این نتیجه رسیده ام که لاکم مهندسانه نیست. نه آن یکی را پاک کرده ام. نه بقیه انگشتها را لاک زده ام. دامن پوشیده ام و صندل. سلام تابستان. خرداد. تولدم و بقیه مناسبتها. خوابم می آید. خیلی خیلی کار دارم. اما اول باید نسکافه ته نشین شود. چشمهایم را باز کنم. بعد از همکارم بپرسم ببینم این نامه ای که ارجاع شده به من را چطوری ببینمش توی سیستم. از وقتی دوباره کارمند کوچولو شده ام زندگی دوباره آمیخته شده با بوی قهوه صبح. با نظم. با کارت زدن. با قدم زدن از کنار پارک آب و آتش. گیرم به عجله. رسیدن و دیر رسیدن. الان یک جور خوبی خوشم که بهار است. اردیبهشت است. تابستان قرار است بیاید. مامان هفته دیگر این موقع می آید. ای پدر ما که در آسمانهایی. قهوه ام را خوردم. صدای گنجشکها می آید. امروز بروم خرید مثلا. خانه را تمیز کنم. لاک گوجه ای بزنم. یک جور خوش خوشانی سر کنم. بهار است. دیروز با دوستی حرف زدم و خوشم الان. از بس که بیمار تایید شدنم. خدایا کی می شود تایید شدن اینقدر شنگولم نکند. کی می شود که خودم خودم را تایید کنم و بس. اصلا عین خیالم نباشند بقیه. می شود دیگر؟ ادامه راه ترکستان مگر از ولایت "رهایی از تایید دیگران" نمی گذرد؟ کاش بگذرد. کاش بروم همینجور تا ترکستان. صبح با مانا چت کردم. کله سحر. دلم برای خود خرش تنگ شده مثل بنز. دل بنز چطوری تنگ می شود؟ لابد یک جور خوبی تنگ می شود. همانجوری. اصلا دلم برای وقتی که خندیدن عادت بود تنگ شده. کاش باز خندیدن عادتم بشود. کاش یک صندل قشنگ بخرم امشب. کاش باران بزند. پسرک سرحال باشد. کاش چهارشنبه، همینجور چهارشنبه وار به چهارشنبه بودنش ادامه بدهد. بروم برسم به کارم. چهارشنبه را دریابید. بهترین روز هفته است به جان خودم.