شب بود و شمع بود و من بودم و غم
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

من کشف کرده‌ام که باز کردن بلاگر قبل از تمام کردن مطلب نوشته‌ام را طلسم می‌کند. چیزهای دیگری هم هست که طلسمم می‌کند. مثلا اینکه وقتی حس نوشتن دارم ننویسم و یا برعکس وقتی که حس نوشتن ندارم بنویسم. گاهی که فکر می‌کنم الان باید بنویسم و نمی‌نویسم، یعنی همه چیز عالی است و حس نوشتن نیست. انگار کن که زیر باران نم نمی نشسته باشم کنار استخر و کریس دی برگ بخواند و تا چشم کار می‌کند سبز باشد و آبی. گاهی اما پشت ترافیک صدر، درست کنار آن لودری که دارد وسط صدر را گود می‌کند هزار تا ایده نوشتن به سرم می‌زند. خواستم بگویم هستم. خوبم. حس نوشتن ندارم. نگرانم نباشید.