سحر ندارد این شب تار
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٦  کلمات کلیدی: بیخوابی

سه صبح. تیک تاک ساعت. یخچال در فاصله غرشهایش سکوت کرده. پلک چشم چپم مى پرد. از پرسه در ایستاگرام یک عالمه دود رفت توى چشمم. سرفه را قورت داده ام. لابد کبود شده ام. ساعت بى وقفه تیک تاک مى کند. دهها شب اینجا خوابیده ام و نفهمیده ام این ساعت صدا مى دهد. در روزهایى که دنیا اینقدر کهنه نشده بود و خواب اینقدرها فرارى نبود با ساعتهاى وراج توى یک اتاق نمى خوابیدم. مامان مى پرسید چرا ساعت را پرت کرده اى توى راهرو؟ حالا من و یخچال و ساعت با هم به صلح رسیده ایم. خوابم ترکم کرده. رفته جایى بالاتر و به من زبان درازى مى کند.

اول هفته است. نمى خواهمش. هفته را مى گویم. یک کیلو توت فرنگى خریده ام. فکرم مانده پیش توت فرنگیها. به توت فرنگى فکر مى کنم که فکر نکنم به عکسها. به آدمهایى که ایستاده اند به زندگى انگار که همیشه همین بوده. همین خواهد بود. کسى چه مى داند چقدر ویرانى پشت این عکسها پنهان است؟ چقدر دروغ در چشمها هست؟ عکسهاى دیجیتال لعنتى را نمى شود پاره کرد، نمى شود دور ریخت، نمى شود فرار کرد ازشان. پیدایت مى کنند. دورت را مى گیرند و حقیقت حضورشان را توى چشمهاى بى خوابت فرو مى کنند.

بعد مى بینى که گرم است. از کوچه کامیون رد مى شود. مى بینى از زخمِ قدیمى هنوز خون مى چکد. انگار نه انگار که زمان گذشته و زمان مرهم است مثلا. مى بینى که توى ذهنت با حرفهاى نگفته درگیرى. آرامشى در کار نیست. دنیا، یک "چرا من؟"ِ بزرگ به من بدهکار است. حقم را نمى دهد. باید از حلقومش بکشم بیرون. نمى گذارم عکسهاى دروغگو دیوانه ام کنند. باید جایى باشد که بشود به حقیقت پناه برد و آویخت. باید جایى باشد که دنیا باز بشود همان اتاق کوچک آبى. خواب را بشود با پرت کردن ساعت کهنه به بیرون اتاق پس گرفت. باید جایى باشد که دیگر پلکم نپرد و زخمها گورشان را گم کنند. دنیا نمى تواند همین مزخرفى باشد که هست.

 

پ.ن. مسابقه دویچه وله یادتان هست؟ هنوز و هر روز وقت دارید که به خانم شین رای بدهید. به خدا تقصیر من نیست که قوانین این مسابقه اینقدر لوس است که باید هر روز بروید رای بدهید.