بوی مربای توت فرنگی ...
ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٧  کلمات کلیدی: روزهای من

بوی مربای توت فرنگی پیچیده توی خانه ام. ساعت دارد زور می زند که سکوت خانه را از خودش پر کند. اما صدای انگشتهای من روی صفحه کیبورد گاهی آن سیل یکنواخت تیک تاک را در خودش گم می کند. دستهای من و بوی مربا می خواهند با اندوه بجنگند. من فقط خسته ام. دیگر اندوهگین نیستم. فکر می کنم وقتی بوی مربای خانگی پیچیده باشد توی خانه نمی شود اندوهگین بود. چیزی زنانه و از جنس مادربزرگهای قصه در مربا درست کردن هست که نمی گذارد اندوه و افسردگی همراه بوی مربا بیاید. دورم را گلدانهایم گرفته اند. ریحان. کاکتوس. آن گیاه با برگهای سبز سیر که قلمه اش را از تراس مادربزرگم آورده اند و این یکی با برگهای سبز کمرنگ که بابا از جایی آورده. دورم لباسهای مدرسه سیناست و گیاههایم. صدای ساعت مرا نمی تواند با خودش ببرد. با بوی مربا سنجاق شده ام به امید. به زنی که می داند دنیا توی دستهایش است. زنی که چتریها را از توی صورتش کنار می زند و برای ناهار کرفس خرد می کند. زنی که مهندس نیست. افسرده نیست. ساده تر از تمام اینها برای چند ساعت کوتاه روح مادربزرگش است. قبل از اینکه مرگ پسر بزرگ و بیماری پسر کوچک از پا بیندازدش. همان مادربزرگی که بلند می خندید و دندان طلایش نمایان می شد و بوی خوبی می داد. زن امشب پنجره ها را باز نمی کند. بوی مربا را برای خودش توی خانه کوچکش زندانی می کند و به امید دیدن یک خواب رنگی می خوابد.