به مناسبت چند ماه آزگار و حدود و ثغورشان
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٠  کلمات کلیدی: نوستالژی

صدر ترافیک بود. از آن ترافیکهای افسانه ای، روی پل که نمی شد رفت. پایین پل هم دو ردیف ماشینها ایستاده بودند. سلام ترافیک! سلام صبح تهران! پیچیدم سمت پایین پل و رفتم سراغ ایمیلها ... از بس نمی روم توی سایتهایم از نوتیفیکیشن هم خبری نیست. دو سه تا ایمیل بود. یکی اسپم. دو تا از انجمن جدیدی که بچه ها درست کرده اند و وقت نمی کنم بروم توی گوگل پلاس تنظیماتش را درست کنم که پستها روی ایمیلم نیاید. حالم بد بود. بچه صبح فس فس کرده بود و نق زده بود. مثل هر روز. حال خودم مثل شنبه، مثل یکشنبه بود. حال آدمی که یک هفته طولانی بی نمک پیش رویش است.

 نوستالژی آمده بود بپیچد به پر و پایم، توله سگ وار. گذاشتم بپیچد. دیروز سالگرد ژوژمان من بود مثلا. سالگرد روزی که چشمهایم زیادی می درخشید  و دنیا زیادی روشن بود و همه چیز آرام و به طرز خنده داری در صلح به نظر می رسید و آینده پیش رویم بود نه پشت سرم. دوازده سال گذشت. از روزی که من فکر می کردم فاتح شده ام و خودم را به ثبت رسانده ام*. دوازده سال گذشت تا من بفهمم که آن روز زیبا که من هنوز بیست و شش ساله هم نشده بودم، فقط یک روز بوده مثل بقیه روزها. پایانی بوده بر روزهای خوش دانشگاه. بر آن سرسرای بزرگ. بر وقتهایی که خنده، وظیفه بود و عشق – سلام سر هرمس!- یک جوری همیشگی بود. آینده یک نقطه روشن مبهم خوشایند بود که می شد زل زد بهش و خیال پردازی کرد.

 در آینده ی آن روزها، ترافیک و بچه نق نقوی صبحگاهی و شار‍ژ عقب افتاده ساختمان و مانتوی اتو نکشیده ای نبود. در آینده آن روزها کارها اینجور توی هم گره نمی خوردند. آدمها از هم خسته نمی شدند. دنیا یک جور خوبی راه خودش را می رفت. یک جوری که باور می کردی که زندگی همین است. همین قرار است باشد که دروغ بود. باید یک کمپ ویژه برایمان طراحی می کردند. مثل همین یکی که الان دارم طراحی می کنم. اسمش را می گذاشتند کمپ "زجر کش کردن بیست و خورده ای ساله ها جهت ایجاد آمادگی بابت آینده" یا به جای این همه درس مزخرفی که پاس کردیم و خاطره شان هم حتی فراموش شده دو واحد" تطابق رویا با واقعیت" پاس می کردیم که نکردیم. بماند.

پسرم دیروز هشت سال و شش ماهه شد. مادرها متاسفانه این تاریخهای احمقانه را به خاطر می سپارند. بعد من بهش گفتم هشت سال و نیمه شده و شکمش را وشگون گرفتم که عصبانی شد و چنگم زد. دلم خواست توی دلش پوف کنم. مثل آن وقتهایی که خیلی کوچولو بود و توی دلش پوف می کردم و ریسه می رفت. دلم خواست کوچولو باشد و اینقدر چرند نشده باشد که هی نق بزند و هی توقع داشته باشد و هی با هم سر شاخ شویم.

بعد دیدم نوستالژی دارد غرق می کند. ایمیلت را باز کردم و دوباره خواندم. به صبحی فکر کردم که ایمیل را خوانده بودم. کلمه ها را که زندانی کرده بودم توی ایمیل لمس کردم. گذاشتم کلمه ها توی ماشینم راه بیفتند و برای خودشان بچرخند. بعد فکر کردم چه خوب که ماشین دارم، گیرم که در داشبوردش شکسته باشد. چه خوب که کاری دارم که انجام بدهم، گیرم که بلبشویی توی شرکت است که آن سرش نا پیدا. چه خوب که خانه ای دارم، هرچند که شارژش را نداده ام و توی خانه ام سگ می زند و گربه می رقصد. چه خوب که این کلمه ها را گذاشته ام برای خودشان بچرخند و یک جور خوبی ماشینم را پر کنند از کلمه های قلمبه سلمبه ای مثل "حدود و ثغور"، "اطوار عشق" و "مصلحت و اخلاق". بعد من لبخند بزنم و یادم بیاید که پشت میزم نسکافه دارم و دنیا بعد از نسکافه خوردن خود به خود یک کمی جای بهتری برای زندگی می شود.  

 پ.ن. من هیچی نگم شما نباید رای بدین؟ خداییش؟ ( کلیک کنید.)