قیژ قیژ
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

تخت قیژ قیژ مى کند. در دستشویى هم همینطور. من هم گاهى قیژ قیژ مى کنم ولى مثل تخت و در صدا نمى دهم. دیشب کوچه ها را سیگار کشیدیم و باد چتریهاى زیادى کوتاه شده ام را فرو مى کرد توى چشمم. حالم ولى خوب بود. کفشم باز بود و لاک زرشکى زده بودم. پسرک دم رفتن غر زده بود که چرا دمپایى پوشیدى برو کفش بپوش. مى خواستم صندل مشکى را بپوشم که یادم آمد یک گوشه بندش کنده شده. این یکى مثل رویا مى ماند، سبک ولى نامطمئن. بعد وسط خیابان داشتم فکر مى کردم نکند با این پاشنه ها سکندرى بخورم و مفت مفت بمیرم که دوید طرفم. این جور وقتها یک جایى ته ته قلبم گرم مى شود. بس که آدمهایم همه عمر حواسشان نبوده به این چیزها. لابد چون بلد نبودم بلند بلند قیژ قیژ کنم همه از کنارم به سرعت گذشته اند. حالا صبح است، هنوز ولو روى تخت به صداى کلاغ گوش مى کنم و گنجشکها و صبح، تکان نمى خورم که تخت، تختِ بى جنبه صدایش در نیاید. خودم ولى خوبم امروز و قیژ قیژ نمى کنم.