" همه چی آرومه من چقدر خوشحالم"
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

تمام مدت توی استخر چشمم به زخم کف دستم بود که هنوز بعد سه هفته درد می‌کرد. زخمی شدن کار یک دقیقه است اما خوب شدن، خیلی طول می‌کشد. بعد خطهای کف دستم تنیده بودند توی هم. بهتر. یاد دردش افتادم اما. زمین خوردن را می‌گویم. شروع کردم به درد فکر کردن. قبلترش یک متنی توی پلاس خوانده بودم و خیلی "من" بود آن نوشته. برای من خیلی پیش نمی‌آید که اینقدر همذات پنداری کنم با یک متن و نوشته ولی این یکی بدجوری من را نوشته بود. شاید ترکیب همه این فکرها بود  که هی فکر کردم به درد. فکر کردم من کی از  رابطه بیرون می‌روم و دیدم که معیارم بدجوری درد است. اینکه چقدر دردم می‌آورد آن آدم. دیدم که چه بی صدا ظرفیتم برای درد پر می‌شود. چه آرام زخمهایم را لیس می‌زنم و یک روز درست روزی که حتی ممکن است آفتابی باشد و هیچ مناسبت خاصی هم نداشته باشد به این نتیجه می‌رسم که دیگر دلم نمی‌خواهد درد داشته باشم و خودم را می‌کشم کنار. آنقدر سریع و بی سبب که آدم روبرویی پریشان می‌شود که این زن دیوانه – سلام پریسا – که تا دیروز بود و خوب هم بود و صدایش در نمی‌آمد چه شد که گذاشت و رفت.  

همه عمر بزرگسالیم همین بوده. در نقطه ای رفته ام که شاید به نظر بقیه دلیلی نداشته. اما آن نقطه قطره ای بوده که لیوان دردم را سرریز کرده. یک نگاه بد بوده شاید. یک بازنگری به خودم یا حالا هر چه. بعد بساطم را جمع کرده ام و طوری رفته ام که انگار هرگز نبوده ام. شاید برای همین است که بعدتر یاد گرفتم به آدمهام بگویم که "های حواستان به من باشد!" من که صدایم در نمی‌آید و به نظر می‌رسد بدجوری راضیم. بعد یک روز بوووووووووووووووووووم می‌ترکم و فقط خودم هستم که خرده های خودم و تنم را جمع می‌کنم و می‌کشم بیرون و می‌روم پی زندگی. این پوست کلفت را کلفتتر می‌کنم و به بچه می‌گویم نخواب روی میز وقتی دیکته می‌نویسی، انگار که این مساله مهمترین مساله دنیا باشد.

در واقع این روزها فکر می‌کنم هیچ مساله ای مهمترین مساله دنیا نیست. بچه‌ها مهم هستند و زندگی. درد نباید باشد مثلا. کار باید روال خوب خودش را طی کند. خانه یک جوری شبها برای خودش بلمد و بپلکد. مرد باید باشد که خستگیش را آوار کند روی آخر هفته. دیگر چیز زیادی لازم نیست. زندگی همین است دیگر. همین سیر چرند از خوب به بد و از بد به خوب رسیدن. من بزرگ  شده ام و این هم لابد خوب است. می‌شد بزرگ نشوم و یک عمر زندگیم را بکنم که نشد. این همه آدم توی دنیا بزرگ نشده زندگیشان را می‌کنند. زندگی نخواست و من نخواستم که یکی از این آدمها باشم. برای همین حالا دارم اینها را می‌نویسم. شاید هم می‌نویسم چون بدجوری مستم و وقتی که مست باشم دوست دارم که بنویسم.