میان ماه من تا ماه گردون
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

 

دور و برمان در این تکه از خاک ترکیه، پر است از زنان و مردان مسن بریتیش. آنچه در این آدمها توجه مرا جلب می‌کند صلح کامل آنها با بدنشان است. با هیکلهای چاق یا لاغر، ریقو یا آویزانشان کاملا در صلحند. هر چیزی که دلشان بخواهد، بدون توجه به اینکه بهشان می‌آید یا نه می‌پوشند. هر طوری که دلشان بخواهد بدنشان را نمایان می‌کنند و به تنها چیزی که توجه ندارند نگاه اطرافیان است. پیرزنها با بیکینی این طرف و آن طرف می‌روند. از بس صبح تا غروب توی آفتاب ولو می‌شوند همه شان از دم رنگ لبو شده‌اند. کاش ما هم یاد می‌گرفتیم خودمان را بیشتر دوست داشته باشیم. زندگی توی این تکه کره خاکی که ما هستیم به اندازه کافی سخت هست، کاش یاد بگیریم که سختترش نکنیم. کاش اینقدر به خودمان سخت نگیریم. کاش مدام از خودمان ایراد نگیریم. زندگی با ما شوخی خنده‌داری کرده است. ما محکومیم به یک تکه از کره خاکی که زندگی در آن از خیلی جاهای دیگر دنیا سختتر است. من به آدمهای دور و برم نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم آنها خیلی از هراسهایی را که ما تجربه کرده‌ایم   و هنوز و هر روز تجربه می‌کنیم هرگز تجربه نخواهند کرد. این بچه‌های فسقلی چشم آبی با موهایشان که از زور بوری به سفیدی می‌زند هرگز معنی گشت ارشاد، تفتیش عقاید و زندانی سیاسی را نخواهند فهمید. اما بچه چشم قهوه ای من که کنارشان راه می‌رود از همین حالا می‌داند که به پلیس همیشه هم نمی‌شود اعتماد کرد. می‌داند که بعضی از حرفها را باید پنهان کند. می‌داند که دروغ گفتن همیشه هم بد نیست. دلم می‌خواهد معصومیت یکی از این بچه‌ها را بدزدم. قاب کنم و به دیوار خانه‌ام بزنم و یادم بماند که زندگی باید پر از همین معصومیت باشد که بشود تحملش کرد... همین زندگی که فکر می‌کنیم می‌شناسیمش.