اردیبهشت مردم اردی جهنم ماست و الخ...
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

گرسنگی از تخت بلندم کرد تا آشپزخانه. دیشب برای خودم سوپ مرغ درست کرده بودم به مناسبت مریضی ام. خب گرسنه بودم. نان و پنیر خوردم. بعد دیدم توی ذهنم دارم وبلاگ می نویسم. رفتم لپتاپ را آوردم و نشستم جلوش به نوشتن. بدیش این است که امروز سه شنبه است و سه شنبه روز سخت هفته ام است. امروز که اضافه بر سازمان دکتر هم باید بروم. از وقتی سینوزیت گرفته ام سرماخوردگیها مصیبتی می شود از نوع چرک. بعد باید بروم آنتی بیوتیک بخورم و هی بیخودی مقاومت می کنم. دفعه قبل ده روز آنتی بیوتیک خوردم. کم مانده بود خشک شوم و از شاخه بیفتم. دکتر گفته بود دفعه بعد مریض شدی زودتر بیا. زودتر می روم. دوز آنتی بیوتیکم را تحویل بگیرم. الان وقت مریضی نیست و همه دوستان این موضوع را به من تذکر دادند. یکی دوتایشان فرمودند: « تو چرا حالا مریض شدی؟» و من جواب دادم از بس بی شعورم و بلد نیستم که آدمها روز اردیبهشت را برای خودشان مریض نمی شوند.

دو تا صندلی برای پیشخوان لازم دارم. آخر این هفته بروم بخرم. بروم یکی دو تا تکه لباس هم برای خودم بخرم. مانتو شاید. دلم مانتوی روشن و خنک می خواهد. از آن شال رنگیها هم می خواهم. بروم دل بدهم به اردیبهشت. چه وقت مریض شدنم بود حالا؟ بدیش این است که مریض که می شوم محبت لازم دارم و توجه. یا باید بروم پایین پای مادرم و بابا بنشینم و خودم را لوس کنم که برام آب پرتقال بگیرند و سوپ درست کنند یا اینکه فکر کنم بزرگ شده ام و برای خودم بپلکم توی خانه و دماغم را بکشم بالا. گزینه دیگری نیست.

سر بقیه آدمهام شلوغ است و چون به وقتش شعور زیادی از خودش نشان داده و سرشلوغیهایم را تحمل کرده الان مجبورم ادای زنهای متمدن را در بیاورم و گیر ندهم. بعد چه عجیب دلم می خواهد گیر بدهم. بگویم باید بیایی بنشینی ور دلم. من چه گناهی کرده ام که این همه دلم برای تو تنگ می شود؟ بعد لابد به عادت همیشه اش هیچی نمی گوید و من احساس بلاهت می کنم. برای همین همه احساسهایم را می ریزم توی وبلاگ و خوابهام. خواب چرندی دیدم دیشب بماند. بعد صبح دیدم ته بسته های نان تست آن دو تا نان سر و ته اش مانده. من نمی خورم. سینا هم نمی خورد. یک جوریم شد. بعد دلم ماهی خواست. ویار طور. بعد فکر کردم باید بروم یک جایی خودم را زنده به گور کنم. بمیرم یک کمی. مثل همه وقتهایی که دلم می خواهد دنیا دست از سرم بردارد. دنیا خر است و حالیش نیست که باید دست از سر من بردارد. باید بروم بچه را صدا کنم و به جایش دلم می خواهد خودم هم بروم توی تخت و بخوابم تا لنگ ظهر. من چرا بزرگ شدم اینقدر؟ افسردگی تولدم را از همین حالا گرفته ام...

پ.ن. رای گیری مسابقه دویچه وله فردا تمام می شود ها! رای بدهید.