کاش همه روزهای هفته چهارشنبه باشد مثلا!
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٧  کلمات کلیدی: داستانها

-          ‌تو نامه را خوانده ای.

داشتم رنگ شال را ست می کردم با مانتو یاسی. دو به شک که بنفش یا ارغوانی. توی آینه ام با موهای کوتاه و مشکی نشسته بود روی تخت. چهار زانو. کمی خم شده بود به جلو انگار چیزی بخواهد بگوید و همان موقع هم از گفتنش پشیمان باشد.

-          ‌مهم هم که نیست.

تا دیروز سر پیچ خیابان من هم همین فکر را می کردم. که «مهم هم که نیست.» بعد اما فکر کردم این بار سنگین کجای شانه‌های این مرد است که من نمی بینمش.

-          بارها که دیدنی نیستند. اما می شود ازشان نوشت.

-          حوصله ندارم دختر جان!

-          او هم حوصله ندارد. این روزها کی حوصله دارد؟ شده ایم جماعتی بی حوصله.

-          تو هم داری برای خودت حرف می زنی ها.

گوشواره بنفش نقره را گذاشتم سر جایش. «شیراز. سرای مشیر. عید امسال.» دستم رفت طرف آن یکی با زنجیرهای بلند و گویهای در هم و برهم. «استانبول. مرکز خرید میدان. تابستان دو سال پیش.»

-          تو همه اش را خواندی ؟ حوصله کردی؟

-          به نظرت این رنگ به من می آید؟ دیروز توی آتلیه می گفتند قشنگ شده ای.

-          قشنگی از بس. بهت حسودیم می شود.

-          حسودی نکن. قشنگی حرف آینه است.

-          حرف آینه ی تنها هم نیست. به چشم من هم قشنگی. جان من همه نامه را خواندی؟

کیف قهوه ای بزرگ را برداشتم. انگشتهای پایم را که کفش دیروز لهشان کرده بود نگاه کردم و گفتم :‌ امروز باید کار چک کردن سازه بلوک  A را تمام کنم و نمی رسم.

-          شالت چروک است.

-          مهم نیست.

-          مهم هست. جزئیات مهمند. خیلی.

نشستم روبروش. چهار زانو. با موهای خرمایی گره خورده توی هم. با یک بافه بلند پشت سرم و کش مشکی. گفتم:‌ اشتباهت همینجاهاست. جزئیات مهم نیستند. باید ببینی راه به کجا می رود. باید نگاه کنی ببینی اصلا راه می روی یا ایستاده ای و داری یک گوشه خانه را برای خودت بی دلیل می سابی. باید همیشه حواست باشد که راه بروی. حتی وقتی خوابیده ای و خواب بی ربطی می بینی. دستش را کشید به گونه ام:‌ «جدی جدی تو همیشه داری راه می روی؟»

-          چاره ای ندارم. بایستم فرو می روم. ایستادنم مرگم است. یک بار ایستادم و بعد ده سال و اندی جنازه ام را از مرداب کشیدند بیرون.  بو گرفته بودم.

-          همه اش با استعاره حرف می زنی. غریبه ای اینجا نیست که.

-          هزار جفت چشم. هزار جفت.

-          چرا نگفتی نامه را خوانده ای؟

همه چیز آماده بود. کیف قهوه ای بزرگ با چسب زخم و پماد و قرص خواب. مانتو یاسی. شال ارغوانی. گوشواره های استانبول. توی ذهنم هم داشتم کارهام را مرتب می کردم که حالا که پول توی حسابم دارم قبض موبایل را بدهم و یک زنگ هم بزنم به بانک ببینم بالاخره سود آن حساب بانکی را کم کرده اند یا نه. بلند شد از جایش و ایستاد. هم قد بودیم. او کمی توپرتر. من کمی آشفته تر.

-          تو گفتی که نامه را نوشته ای؟

-          بی حسابیم؟

-          اوهوم.

چهارشنبه است.