ساعت ١٠و ۶۴ دقیقه به وقت تهران
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۸  کلمات کلیدی: مستى و بقیه قضایا

چشمهایم را که مى بندم دنیا با سرعت نور دور سرم مى چرخد. مى ترسم. چشمهایم را باز مى کنم. تو هستى. مى خواهم بخوابم اما چشمهایم را که ببندم همه چیز مى شود گرداب و من احساس مى کنم در مرکز یک فواره ام. دستم را دراز مى کنم. تو هستى. ساعت دیوانه است. زمان دیوانه است. من باید ساعت ١٠ و ۶۴ دقیقه این پاستا را آبکش کنم و عقربه ها از ۵٩ آن سوتر نمى روند. من باید بخوابم اما تا چشمم را مى بندم دنیا روى موج سوار مى شود و مى دود توى سرم. چشمم را باز، بازِ باز نگه مى دارم. دیوانه وار در این لحظه آوار مى شوم. دلم مى خواهد ساعت را از پنجره پرت کنم بیرون. پناه ببرم به تو و به این شب طولانى تب دار که عقربه ها ١٠ و ۶۴ دقیقه را نشان نمى دهند. چقدر باید منتظر بمانم؟ بس نیست؟ بیا از اسارت عقربه ها نجاتم بده. ساعت دروغ مى گوید. تو تنها حقیقت دنیایى و من باید چشمهام را باز نگه دارم که نروى. که محو نشوى توى چرخش و سایه. که بمانى. که امشب را بمانى... تا خود صبح. تو چه خوب دروغ مى گویى و من چه خوبم وقتى هستى. بمان. بمان....دیگر دروغهایم را گم کرده ام. کاش بیدارت کنم و دنیا را نگه دارى که اینقدر دیوانه وار نچرخد که بیایم و بخوابم و بعد صبح باشد. نمى شود. باید چشمهام را باز نگه دارم و سخت است. عجیب، سخت است. کجاى این شب دیوانه وصل مى شود به صبح؟ کاش خواب ندیده باشمت لعنتى.... کاش ...بدون تو نمى خواهمش. روز را. ساعت ١٠ و ۶۴ دقیقه را. دنیا را. بیدارت کنم؟