به من بگو چرا؟
ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٠  کلمات کلیدی: من و پسرم ، از دلتنگی و شیاطین دیگر

گفت چرا آخر هفته ها اینقدر زیاد طول مى کشد مامان؟ اونوقت هفته خیلى زود تمام مى شود. گفتم شاید چون آخر هفته همه اش خانه اى. شاید حوصله ات سر مى رود. بق کرده بود. قلبم باز شروع کرد به پاره شدن. همان حس آمد که اینها همه اش تقصیر من است. فکر کردم همین هفته از تراپیست قاطع سابقم وقت بگیرم. بروم بدهم این وجدان درمانده را یا بکند بیندازد دور یا از این زق زق مدامش خلاصم کند.

آفتاب توى چشمهایمان بود. عینکش را درآورد که تو بزن. من چشمهام را مى بندم. نمى دانم حواسش هست که چه اسیرش هستم. چه بى دفاعم در برابر عشقش و این جور بزرگ شدنش چقدر دیوانه ام مى کند. عینک را زدم. چشمهاش را بست. بعد پیچیدم توى آجودانیه و آفتاب عصر چهارشنبه افتاد پشت ساختمانها. چشمهایش را باز کرد و شروع کرد زبان ریختن که آفتاب رفته و چطور حرکت کرده.

توى ذهن من هزار نفر با خنجر به جانم افتاده بودند و من فقط نمى مردم چون سگ جانم. فقط به همین یک دلیل نمى مردم. دم دروازه سیاه بزرگ پیاده شد و گفت بهم زنگ بزن خب؟ زنگ بزنى ها. گفتم مى زنم و رفت. دلم مى خواست زار بزنم. نزدم. به جایش دنده عقب کوچه بن بست را برگشتم و فکرها را زدم عقب. جایى دور دور. جایى که چهارشنبه فقط چهارشنبه بود و براى یک پسر هشت ساله و نیمه کش نمى آمد.